تبليغاتX
حرفهاي تنهايي -
 
حرفهاي تنهايي

گفتگوي من با تو
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

 

سلام خدای عزیزم

مدتها بود که نه برات می نوشتم نه باهات حرف می زدم نه حتی باهات دعوا می کردم(یادمه وقتی فهمیدم آقاجون مریضه بدجوری باهات دعوا کردم) انقدر در روز مرگی هایم غرق بودم که تو داشتی به حاشیه می رفتی. حتی بی پرده و صریح بگم هرچی دنبال بهانه برای باز کردن سر صحبت باهات می گشتم چیزی پیدا نمی کردم.اما دلم می خواد ازت تشکر کنم به خاطر تمام بهانه هایی که آفریدی بهانه هایی برای حرف زدن باتوـ بهانه هایی مثل سرطان خودم چهارده سال پیش ـسرطان آقاجون پارسال ـتومور مغزی رضا پارسال ـ و عود سرطان خودم الان ـامروز که رفتم برای چک مجدد و احتمال عود مطرح شدـ فردا دوباره مرخصی گرفتم تا جواب آزمایشها رو ببرم پیش دکتر اما امروز به این فکر می کردم که تو انقدر مهربونی که همیشه از هر چیزی بهترینشو به من دادی بهترین خانواده بهترین دوستان بهترین رشته تحصیلی بهترین همسر وبهترین فرزندان وبهترین نوع سرطان که اکثریت قریب به اتفاق مبتلایان بهبود پیدا می کنن و داروی سرکوبگر تومور یک ترکیب بیگانه با بدن نیست بلکه هورمون طبیعی خود بدنه حتی وقتی عود می کنه هم با برداشتن توده برطرف می شه با اینکه متاستاز دهنده و تهاجمیه آیا تو ارحم الراحمین نیستی؟

حتی اگر این دفعه خوب نشم باز هم ازت متشکرم که چهارده سال به من فرصت دادی تا ادامه تحصیل بدم یه ازدواج موفق داشته باشم بچه های باهوش و زیبا داشته باشم و شغل مورد علاقه ام روـ تمام چیزهایی که توی بچه گیام به صورت یک رویای شیرین از ذهنم می گذشتند توی این چهارده سال واقعیت پیدا کردند.

خانم دکتر می گفت بشین به این نازنازیهایی که گریه می کنن روحیه بده که به خاطر سنگ صفرا اشکشون سرازیره ومن نمی دونستم چطور به رضای نازنازی خودم روحیه بدم که هنوز واسه سوگ آقاجون عزادار وواسه تومور خودش غصه داره.

ازت یه دل بزرگ می خوام یه سینه به وسعت دریا ... به من عنایت کن ...لطفا.. باشه؟ ممنونتم

الهی دلم دست خالی نمیرد به جز این دعایی ندارم.



سه شنبه سوم دی 1387-1:32 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته