تبليغاتX
حرفهاي تنهايي -
 
حرفهاي تنهايي

گفتگوي من با تو
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 


دوستان عزیز این مطلب رو توی وبلاگ سفیردیدم اشکم در اومد امبروژا خیلی دوست داشتنیه  
 
 
 روزی تو خواهی آمد

امروز یکشنبه بود. روز تعطیل. اما از نظر ساعت بیدار شدن صبح فرقی برای من نداره. چون برای نماز که بیدار میشم دیگه راحت نمیتونم بخوابم. حدود های ساعت 9:30 بود که با یک لیوان شیر کاکائو از آشپزخونه رفتم سمت اتاقم. راهروی همیشه شلوغ خوابگاه خیلی ساکت و آروم بود. این روزها ساکت تر از قبل هم شده. خیلی از بچه ها امتحاناتشون رو داده ند و برگشته ند شهر هاشون.

 

                

 

دوست داشتم یک سری به امبروژا بزنم ببینم در چه حاله... خواب نیست. می دونم. یکشنبه ها صبح زود پامیشه که بره کلیسا، و چون کلیساهای شهر هیچکدوم فعال نیستن، یک کلیسا بیرون از شهر پیدا کرده. یکشنبه ها هم که کو اتوبوس؟ ساعتی یک اتوبوس این دور و برها می پلکه و اگر بهش نرسی باید یک ساعت دیگه صبر کنی. آروم در اتاقش رو زدم...تـَـــــــــــق تــــــــَــــق (حتی آروم تر از این!)

-          بیا تو همسایه !

با نیش باز رفتم تو:" سلام! صدای در زدنم رو میشناسی ها!" پشت میزش نشسته بود. دست راستش رو زده بود زیر چونه ش و بی حوصله داشت از کامپیوترش رادیو گوش میکرد. گفت:" آخه کی غیر از من و تو که برای دعا خوندن پا میشیم اینوقت صبح بیدار میشه؟" گفتم:" جشن های شبونه وقتی برای حرف زدن با خدا باقی نمی ذاره...میخواد بهانه ش کلیسای تو باشه،... میخواد جانماز من". خندید.  اینقدر خوب زبون هم رو می فهمیم که نیازی به توضیح بیشتر نبود. پرسیدم :" چی گوش میدی؟". گفت:" اخبار. میخوام ببینم دنیا چه خبره"

-          خب؟ چه خبره؟

-          همونیکه همیشه بوده. زورگو ها زور میگن، بدبخت ها بدبخت تر میشن و ما آمریکایی ها منفورتر. چقدر این وضع ناراحت کننده ست...(نفس بلندی کشید) همه چیز تکراری...هیچ چیز عوض نشده. (لبخند تلخی زد ) به نظر تو یک روز همه چیز عوض میشه؟..

و همه چیز از اینجا شروع شد. از این سوال که منو یاد یک روز تاریخی انداخت. یاد روزی که باید همین روزها باشه...به همین نزدیکی. بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم گفتم:" آره. یقینا یک روز همه چیز عوض میشه و به نظر و خواست من و تو هم ربطی نداره. چه بخوایم و چه نخوایم اتفاقی که قراره بیفته میفته. اونروز دور نیست." امبروژا یه کم چشمهاش رو تنگ کرد و بعد با یه کمی تردید پرسید:" یعنی چه جوری میشه؟"

-          منجی ظهور می کنه. اون همه چیز رو تغییر میده. اونهاییکه مسبب گمراهی و بدبختی مردم هستند رو از بین می بره. مردم طعم دینداری رو می چشن. اون میاد برای ایجاد وحدت و رهبر همه ما میشه. من، تو و همه آدمهایی که به خدا اعتقاد واقعی دارن. راستی شما به منجی اعتقاد دارین نه؟

-          من میدونم که آخر الزمان یک نفر میاد... یعنی شنیده بودم که عیسی بر می گرده...

-          و بعد؟

-          ...بعد اینکه یک جنگ خیلی بزرگ پیش میاد...و بعد همه چیز تموم میشه. قیامته...اینی که تو میگی...این کیه؟ عیسی؟

-          عیسی هم هست! در عقاید ما عیسی هم همراه با منجی بر می گرده (و اینجا چه لبخند قشنگی زد) و چندین نفر دیگه. اما با اومدن اونها تازه همه چیز شروع میشه و نه تموم.

-          چقدر قشنگ. پس اونکه تو گفتی...همون که منجیه، اون کیه؟

حس می کردم تمام عظمت و حقانیت و عدالت رو میخوام در یک کلمه خلاصه کنم. میخواستم امام آینده امبروژا رو بهش معرفی کنم. اما نگران نبودم، امبروژا ظاهرا خیلی آماده تر از این حرفها بود برای باور کردن یک منجی و خیلی منتظر تر از اینها بود برای استقبال از اون.

گفتم:" ایشون "مهدی" هستند. اما یارانی دارن که به ایشون کمک می کنن. عیسی از دوستان خیلی خوب ایشونه. پیامبر ما و شما. عیسی به مسیحیان خواهد گفت که مهدی برای چه کاری از طرف خدا فرستاده شده (عجب گره ای خورد اسلام و مسیحیت) ".  امبروژا یه کم متحیر بود اما حس می کردم  خوشحالی خاصی توی صورتشه. پرسید:" این آقا از طرف ...کجا؟.... از پیش خدا میان؟...از کجا میان؟". گفتم:" ایشون اجازه ظهور رو از خدا می گیرن. اما از جای خاصی نمیان. یعنی ایشون  توی همین دنیا دارن زندگی می کنن. " با هیجان پرسید:" کجای دنیا؟"

-          نمی دونم. کسی نمی دونه. وقتی که وقتش شد میان. ما به این شرایط می گیم دوران غیبت. وقتی که ایشون رو هنوز از نزدیک نمی شناسیم و ندیده ایمشون. اما ایشون صدای ما رو می شنون و ما رو می بینن و همه اینها به اراده خداست.

امبروژا داشت لبش رو می جوید و به دقت گوش میکرد. گفت:" تو هیچوقت به من دروغ نمی گی..." گفتم:" نه نمی گم. مطمئن باش که اگر روی حرفهای که گفتم شک داشتم هیچوقت اونها رو به تو نمی گفتم. در اسلام دروغ گفتن حرامه. من از مجازات دروغ گویی می ترسم..." گفت:" نمی دونم چرا حرفهات رو باور می کنم...یعنی حتی اگر بگی که همه ش هم دروغ بوده باز من دوست دارم باورشون کنم. حتی بیشتر از دوست داشتن.... (به کف زمین برای چند ثانیه خیره شد)...این آقا صدای من رو هم میشنوه؟...گفتم :"آره. اگر باهاشون صحبت کنی آره که میشنوه." گفت:" تو باهاشون حرف میزنی؟" گفتم:" آره." پرسید :" چی می گی؟"

-          سلام می کنم. می گم که تا اونجاییکه می تونم کمکشون میکنم و براشون کار می کنم. و دعا می کنم زود تر بیان. تو نمی دونی چقدر ایشون ما رو دوست دارن.

-          مسیحی ها رو هم؟

-          همه خدا پرست ها رو. ایشون با ما ها خیلی دوستن.

-          کی میان؟

-          دیگه خیلی نزدیکه...اما نمی دونم کی.

امبروژا داشت با خودش حرف میزد. سرش رو تکون میداد و یه چیزهایی می گفت. حس کردم شاید باید یه مدت تنها باشه. موضوع سنگینی بود. درک کردنش وقت می برد. اما اون واقعا با این موضوع ارتباط برقرار کرده بود. شنیده بودم که امام خودشون مهرشون رو به دل انسانها می اندازن. براش از نفوذ عقیده شیعیان در ادبیاتشون گفتم و اینکه چقدر اعتقاد به آمدن منجی اشعار و متون ایران رو تحت الشعاع قرار میده. براش شعر خوندم :

روزی تو خواهی آمد       از کوچه های باران       تا از دلم بشویی        غمهای روزگاران

و اون چقدر همه این حرفها رو با دل و جون پیگیری میکرد و چقدر با معنی شعر آه کشید و چه با لذت به اون گوش میکرد. امروز روز بزرگی بود. روزی که امبروژا با امامش آشنا شد. اهمیت این آشنایی رو در آینده نزدیک می فهمه. روزی که روز ظهوره... و خیلی نزدیکه...

از این به بعد با هم منتظر جمعه می مونیم...



پنجشنبه سی ام آبان 1387-3:10 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته