توجه: گذاشتن لینک به معنی تایید مطالب وبلاگها نیست
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
لینک ها
مسافر عشق
از مشهد تا بریزبن
حسرت خیس
دهکده تخصصی اموزش ایرانیان
در نیمه شب
لب گزه
اسمان پر ستاره
مریمونه
اشک ولبخند
از رون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است
welcome
ترانه خلقت
دنیای سه خواهر
تاراج لحظه های تنهایی
جنگجوی صلح جو
دختری که می خواد بهترین باشه
تک ستاره هفت آسمون
یک آ سمان ترانه
خرس قهوه ای
بلاگرد
جمعیت ثارالله
نیمه تاریک ماه
مجاهدین
اشپزخانه شیندخت
نور قرآن
سی و یک شب
مادر دلتنگتم
کلمه به کلمه
منتظران اقا
واستادنیا
درد ودرمان
دروغی بنام تکامل
ماتم کده
سمیرای تنها
دانشجویان باحال دانشگاه خلیج همیشه فارس
سفیر(یک خانم ایرانی در فرانسه)
ستاره های بی نشان
دوستی
بچه کوچولو
دانشجوی ریاضی پیام نور
آموزش و ترفندهای کامپیوتر
گل سرخ همدان
قالبهای رایگان وبلاگ
کامران نجف زاده
ایت الله جوادی املی
استاد شجریان
دکتر رحیم پور ازغدی
ایت الله خامنه ای
فال حافظ
عمو پورنگ
آرشیو پیوندهای روزانه
به من گفتن با آقاجون صحبت کنم و راضیش کنم بره آمپولهای شیمی درمانی رو تزریق کنه . چون راجع به بیماریش زیاد حرف نمی زد فکر می کردیم از چیزی خبر نداره وقتی بهش زنگ زدم گفتم آقاجون چرا نمی ری آمپول بزنی دوره درمانتو باید کامل کنی اون گفت:من دیگه عمر خودمو کردم شما می خواین منو جوون کنین ولی سرطانو می خواین چیکار کنین؟ گفتم دکتر تجویز کرده حتما یه تاثیری داره که نوشته گفت :کدوم دکتره که نسخه ننویسه؟
خواستم بگم آقاجون من هم این روزها رو تجربه کردم من هم این بیماری رو داشتم ولی خجالت کشیدم از صبر و آرامش اون خجالت کشیدم یادم به روزهایی افتاد که نمی دونستم دوره بیماریم به خیر و خوشی تموم می شه و می گذره و گاهی بیقرا رمی شدم .
یعنی تموم اون روزهایی که ما واسه آقاجون نقش بازی می کردیم و می گفتیم دکتر گفته همه چیز مرتبه آقاجون می دونست دکترها جوابش کردن؟ اون مارو ساکت و اروم نگاه می کرد و حرفی نمی زد
لطفا برای آقاجون دعا کنین
یکشنبه پنجم خرداد 1387-8:30 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

به من می گن یه عکس گذاشتی بی هیچ توضیحی!!!(قابل توجه مریم)آخه قدرت نمایی خدا توضیح می خواد؟ گل به این قشنگی توضیح می خواد؟ فقط ببین و لذت ببر و بگو :تبارک الله احسن الخالقین
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387-9:56 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته


ما یه همسایه داریم که قوانین خوب و کلی برای تربیت بچه هاش وضع کرده یکیش اینه که هر کس درباره خودش حرف بزنه اینطوری شکایت بچه ها از هم به حداقل می رسه و غیبت کردن رو هم یاد نمی گیرن اگر هم دوتا بچه بخوان اون رو در جریان اختلافشون قرار بدن می گه این موضوع بین شما دوتاس سعی کنین خودتون حلش کنین و اگه به نتیجه نرسیدین من راهنمایی می کنم یه قانون دیگه اش اینه که از وقت هر کاری فقط برای همون کار استفاده کنیناین باعث می شه نظم کارها به هم نریزه و یه قانون دیگه اش اینه که احساستون رو به همدیگه بگین اگر ناراحتین یا اگر خوشحالین به همدیگه بگین و دلیلش رو هم بگین چون ممکنه همدیگه رو بدون اینکه خودتون بدونین ناراحت کرده باشین یه قانون دیگه اش هم اینه که هرکس یه سهم کار داره که باید انجام بده و تا سهم کارش رو انجام نداده نمی تونه به کار دیگه ای بپردازه اگر هم از کسی کمک گرفت بعدا باید جبران کنه اینطوری جلوی تنبلی و سوءاستفاده گرفته می شه
چندتا قانون دیگه هم داره که الان یادم نیست اما عجیب اینه که بچه سه ساله اش تمام این حرفها رو می فهمه و به این نکته ها عمل می کنه و حتی همسرش هم که مرد سی وچند ساله ایه به همین قوانین عمل می کنه وبا همین جملات ساده خیلی از مشکلاتی که توی زندگی پیش میاد رو از بین برده یه حرف خوبی هم می زنه و اون اینه که تا فرصت داریم قدر باهم بودنمون رو بدونیم واز این فرصت برای محبت کردن به هم استفاده کنیم
یادم اومد که وقتی رضا واقاجون مریض شدن چقدر باهاشون مهربونتر شده بودم چرا ما فکر می کنیم وقتی یکی توی سراشیبی افتاد باید بهش محبت کنیم ؟
راستی دیشب خوابی دیدم که خیلی دلم می خواد تعبیرش رو بدونم خواب دیدم توی تاریکی شب توی یه جاده کمربندی کوهستانی یک طرفه دارم خلاف جهت ماشینها راه میرم یه جایی مثل جاده دماوند . هیچ جا رو نمی دیدم برف و بارون اومده بود زمین پراز سنگ و آهن و زباله بود و با هرقدم که برمی داشتم چیزهایی به دست وپام می خورد وباعث می شد تعادلم رو از دست بدم می دونستم که باید اون راه رو برم و عزمم رو هم جزم کرده بودم که ادامه بدم لباس سفیدی هم تنم بود که به خاطر اون خوشحال بودم و می گفتم خوبه لااقل ماشینها منو می بینن و به من نمی زنن وقتی بیدار شدم صدای قشنگ اذان صبح رو شنیدم که منو از حال و هوای سرگردونی خوابم درآورد .ممکنه به کارم ربط داشته باشه؟کاری که منتظرم جواب نهایی رو برای استخدام بدن؟
خدایا مثل همیشه خودمو به تو می سپرم...
شنبه هفتم اردیبهشت 1387-3:38 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

با سلام سایت گوگل نام خلیج فارس رو به خلیج عربی تغییر داده است و اگر یک میلیون نفر اعتراض کنند نامش رو تصحیح می کنه دوستان لطفا به و ظیفه ملی خود عمل کنید و اعتراض خودتون رو در این صفحه در قسمت کامنت بنویسین:
http://petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html
لطفا از طریق اس ام اس یا کامنت در وبلاگها این مطلب رو انتقال بدین . متشکرم
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387-11:38 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

گلها جواب زمین هستند به سلام آفتاب ....
نه زمستانی باش که بلرزانی
نه تابستانی که بسوزانی
بهاری باش که برویانی...
شنبه دهم فروردین 1387-19:0 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام به همه دوستای گل و با معرفتم مخلص همه تونم .این مدت که آپ نکردم گرفتار بودم مریض داری می کردم با سرطان پانکراس آقاجون وتومور مغزی رضا می جنگیدم به درگاه خدا استغاثه می کردم نذر و نیاز می کردم پیش دکترای جراح می رفتم و می اومدم و خبرای بد می شنیدم . اقاجون عمل کرد ولی نه یک عمل کامل و تمام عیار فقط عملی که تا وقتی هست ناراحتیش کمتر بشه وحالش الحمد لله بد نیست فقط خیلی لاغر شده و بی اشتهاست. تومور رضا خوش خیم بود اما باید جلوی رشدش گرفته می شد و مورد عمل گاما نایف قرار گرفت اونم خوبه و خدارو شکر عمل راحتی بود.
بگذریم از خبرای بد من که چهار ساله قربانی فساد اداری شده ام بالاخره گوش شیطون کر دارم استخدام می شم اما نه اونجایی که چهار ساله سر کارم گذاشتن یه جای دیگه اما خدارو شکر به رشته ام مربوطه .
ازتون معذرت می خوام که سراغتون نیومدم ولی شما بیاین ودل خسته غمزده ای رو شاد کنید.
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386-11:39 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

در آن نفس که بمیرم درآرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
دوشنبه هشتم بهمن 1386-0:12 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

مطالبی که تقدیم دوستان می شه از وبلاگ دانشجوی ریاضی پیام نور انتخاب شده است به نظرم وبلاگ ایشان جالبه وحرفهایی برای گفتن داره:
*امام حسين(ع)شفيع كساني است كه ازمكتب اوهدايت يافته اند.اوشفيع كساني نيست كه مكتبش را وسيله گمراهي ساخته اند.(عدل الهي ص253).
*مكتب امام حسين(ع)مكتب گناهكارسازي نيست بلكه مكتب مصلح سازي است.(حماسه حسيني ج2ص49).
*اگرشهادت حسين بن علي صرفايك جريان حزن آورمي بود،اگرصرفايك مصيبت مي بود،اگرصرفا اين مي بود كه خوني به ناحق ريخته شده است وبه تعبيرديگرنفله شدن يك شخصيت بود...آثاري رابه دنبال خودنمي آورد(حماسه حسيني ج1ص43).
*اين موضوع كه دستگاه حسيني يك دستگاه جدايي است وازهروسيله اي براي گرياندن مي شوداستفاده كرد،اين يك خيال دروغ وغلط است(حماسه حسيني ج1ص85).
*امام حسين كشته شدكه سنن ومقررات وقوانين اسلامي زنده شود نه اينكه بهانه اي شودكه پاروي سنن اسلامي بگذارند.امام حسيني كه مادرخيال خودمان درست كرده ايم-العياذبالله-اسلام خراب كن است.(حماسه حسيني ج1ص86).
*عاشورا روزتجديدحيات ماست،دركوثرحسيني شستشو كنيم،ازنومبادي ومباني اسلام رابياموزيم.(حماسه حسيني ج1ص187).
*امام حسين به دست يهودونصاري ومجوس يامشركين عرب كشته نشد،به دست مسلمانان وبلكه دوستان پدرش كشته شدوحتي به دست شاميان كشته نشد،به دست كوفيان كشته شد.(حماسه حسيني ج2ص32).
*مهمترين علت شهادت امام حسين ويامهمترين علت گرويدن به امويان،جهالت مردم بود...به عبارت ديگر امام حسين شهيدفراموشكاري مردم شد.(حماسه حسيني ج1ص130).
*مابايد دراوضاع مذهبي خودمان رفرم ايجادكنيم،البته نه درمذهب بلكه دركارخودمان،اشتباهات ماكه به مذهب مربوط نيست(حماسه حسيني ج1ص130)
.![]()
آخه می دونی خیلی زور داره که یه عده به قول دکتر شریعتی شبه روشنفکر با کمال وقاحت پاشن بگن حکومت معاویه به این دلیل که با رضایت نسبی مردم مواجه بودتاحدودی مشروعیت داره یا نمی دونم حکومت ابوبکرعین دموکراسی بود واز این چرت و پرتا اما به قول دکتر شریعتی امامت و خلافت ائمه(ع)یک حق ذاتی وناشی ازشخصیت خوده امامه ونه عامل خارجی.یا یه جایی دیگه میگن که انتخاب ابوبکر دموکراسی رای ها نبود بلکه دموکراسی راس ها بود.چی بگم از دست این جماعت پر مدعا که بعد از ۱۴۰۰سال راه ابوبکر و عمر و معاویه رو میرن بهتره من چیزی نگم و خود دکتر بگه که اینا ادعای شاگردیش رو دارن:
((حق علی را کسی غصب نکردونمی توانست کرد حق مردم راغصب کردندو توانستند. وقتی علی درخانه نشسته و عثمان برسرنوشت مردم حکومت می راند.وقتی ابوذر از مدینه به ربذه تبعید می شودو مروان ازتبعیدبه مدینه بازمی گردد و وزیر می شود حق مردم عدالتخواه توده های گرسنه وستم دیده غصب می شود. ...
انقلاب شکست خورد.تاریخ تغییر مسیرداد و به راه اولیه اش باز گشت.مردم به جای اول خود برگشتند وبه جای پیشرفت به قهقرا رفتندو گرنه حق باطل نمی شود عدل به ظلم تبدیل نمی شود قرآن محروم نمی شود امام معزول نمی شود چنانچه علی(ع) به عثمان تبدیل نمی گردد. ))
یکشنبه هفتم بهمن 1386-23:47 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

تصمیم گرفتم گاهی با اجازه دوستان یه تیکه از وبلاگشون رو با درج منبع اینجا بذارم تا دیگران با اون وبلاگها بیشتر آشنا بشن و اگه دوست داشتن به لینکها سر بزنن ومی خوام از وبلاگ سفیر شروع کنم چون حیفم اومد مطلبی رو که گذاشته بود نبینید :
توضیح:این وبلاگ متعلق به یک خانم دانشجوی دکتراست که در فرانسه درس می خونه.
- سلام !
سرم رو بلند کردم و نامه ای رو که تازه جلوی نگهبونی خوابگاه تحویل گرفته بودم تا کردم. امبروژا بود! جواب دادم :
- "سلام! دهه! تو چقدر زود رسیدی! بیا اینم گلهای سهمیه امروزت ! دیگه مجبور نیستم بچسبونمشون روی در اتاقت! بیا مال تو!"
گلها رو ازم گرفت و خندید اما نه مثل همیشه با شیطنت و ذوق. به نظرم آروم اومد گفت:" بیا بریم ژِآن!" Geant)یک فروشگاه غول و بزرگ اون سر دنیا!(
- بریم ژِآن چه کار کنیم؟!
- من چه میدونم! بریم آب بخریم!
- خب میریم سوپر او SuperU)یک فروشگاه کوچک تر اما روبروی خوابگاه( آب میخریم چرا بیخود بریم اون سر شهر؟
- آخه میخوام باهات حرف بزنم
خب! حالا موضوع فرق میکرد. گفتم:" باشه. نمازم رو بخونم و بریم." طبق معمول چند وقت اخیر موقع نماز در اتاق رو نیمه باز میذارم برای اینکه اگرکسی اهلشه، براش سوال پیش بیاد و بیاد بپرسه! امبر در اتاق رو آروم هل داد و سرش رو از لای در آورد تو. مجسم کنین یک در یه کم باز که یک سرتا گردن از وسطش اومده بیرون و بدون اینکه چیزی بگه نگاهتون میکنه – درسته که سر نماز بودم اما قوه تخیلم که فعال بود!- معمولا وقتی میومد تو اتاقم و میدید سر نمازم دوباره در رو پیش می کرد و میرفت اما امروز نه. بعد از نماز راه افتادیم که پیاده بریم فروشگاه ژآن. تو راه گفت بچه ها بهش گفته ن که دیشب تا 12 شب بیدار بودیم و بحث میکردیم. گفتم:" آره". گفت:" بحث سر چی بود؟". گفتم:" طبق معمول اعتقادی بود!" )یعنی در اون لحظه حوصله هم نداشتم که بیشتر از اون توضیح بدم ضمن اینکه اینقدر بحث اعتقادی زیاد میکردیم که فکر کردم دیگه گفتن نداره(خیلی جدی گفت:" اه! من یکی از بهترین شبهای زندگیم رو از دست دادم")!!( .....داشتم با خودم فکر میکردم که منظورش ازین جمله چی بوده که ادامه داد:" یه چیزی رو میدونی؟... از اون روزی که تو با یقین گفتی که از اون آب نبات ها نمی خوری چون ژلاتین خوک توشه منهم دیگه نخوردم!!") موضوع مال چند شب پیش بود که یکی از بچه ها بهم از این آب نبات کشدار ها تعارف کرد و چون توش ژلاتین داره و ژلاتین اروپا هم معلومه از چی تامین میشه من نخوردم . وقتی امبروژا ازم پرسید که چرا نمی خورم خیلی جدی بهش گفتم چون خدا دستور داده( ... تعجب کردم! گفتم:" اما اون دستور مال مسلونهاست تو دیگه چرا نمی خوری؟". گفت:" مگه تو نگفتی اینو خدا گفته؟... اگر واقعا خدا گفته اینو نخورین منم نمی خورم. اگر خدا یک حرفی رو بزنه دیگه به دین ربطی نداره همه باید همون کار رو انجام بدیم. اما من چطور میتونم مطمئن بشم که این واقعا حرف خداست؟"... بعد شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیش :"... من دوستی دارم که در واقع نامزدمه و قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. من خیلی دوستش دارم. خیلی خیلی زیاد. اما اون لائیکه و به همین دلیل من براش شرط گذاشتم. گفتم که باید به خدا معتقد باشه. من دوست دارم برم کلیسا و دعا کنم. دوست دارم به بچه هام یاد بدم که چطور باید از خدا اطاعت کنن. با وجود پدری که اینطور حرفها به نظرش بیخوده من چطور باید بچه هام رو درست تربیت کنم؟... من بهش گفتم که یک سال برای درسم میرم فرانسه. تو این مدت با هم در تماسیم و تا وقتی برگردم تو وقت داری که فکر کنی و خدا رو پیدا کنی!... ) شاید این حرف برای ما خنده دار به نظر بیاد اما برای یک غیر مسلمون این حرف خیلی بزرگ و قشنگه( ... چند شب پیش تلفنی با نامزدم صحبت کردم...هیچ امیدی نیست. نه اینکه نتونه !نه!....نمی خواد خدا رو ببینه...من میدونم چرا...چون اگر خدا رو نبینی مجازی همه کار انجام بدی و این چیزیه که من ازش متنفرم. چند شب پیش به من گفت که مثل همیشه خیلی دوستم داره اما حاضر نیست درباره این مسئله فکر کنه." صداش میلرزید ادامه داد :" منم بهش گفتم که منم خیلی دوستش دارم اما خدا رو خیلی بیشتر از اون دوست دارم و به همین دلیل هم حاضر نیستم دیگه به ازدواج با اون فکر کنم." روشو کرد به من، خدا توی چشمهاش چشمه جاری کرده بود با بغض گفت:" این یعنی من به خاطر خدا به عزیزترین دوستم گفتم نه. پس من برای خدا زندگی میکنم... این همون چیزیه که تو اونروز به ویدد )دختر الجزائریه( میگفتی نه؟ اینکه آدمهایی هستند که همه زندگیشون برای خداست و نه فقط ساعات دعا کردنشون...منهم جزو اونهام...مگه نه؟
گریه میکرد. حس میکردم فشار زیادی رو قلبشه. خودش ادامه داد:" من برای خدا زندگی میکنم و حالا هم میخوام بدونم واقعا خدا چه چیزهایی گفته؟ من نگرانم! پریشب تا دیر وقت با بچه ها درباره مسیحیت و اسلام صحبت کردم. ریاض گفت که مسیحیت تحریف شده این راسته؟...اون بهم گفت که بیام پیش تو واین سوالها رو از تو بپرسم. حالا تو به من بگو اگر اونهاییکه من تا حالا خوندم رو خدا نگفته پس خدا چی گفته؟!...
بغلم کرد. اشکهاش روی مقنعه م میریخت. کنار اتوبان نشستیم: کاری غیر معمول و غریب . یک نفر این گوشه اتوبان داشت برای خدا گریه میکرد: کاری غیر معمول تر و غریب تر. چه حالی شدم. بغلش کردم. باهاش نشستم. باهاش به از دست دادن یک عزیز فکر کردم. باهاش به خدا متوسل شدم. باهاش گریه کردم. باید برای خدا از عزیزترین متعلقاتت بگذری تا خدا برات دعوت نامه اختصاصی بفرسته. گفتم:
- اشکهای فرشته ها روی صورت تو چکار میکنه دختر مسلمون؟!
سرش رو بلند کرد. نگاهم کرد. گفتم اسلام یعنی تسلیم بودن در برابر خدا. تو خودت گفتی که تسلیم خدایی! از پشت چشمه های چشم هاش خندید. گفتم:" من به دوستی با تو افتخار میکنم. خدا به همه کمک میکنه. اما تو به خاطر خدا از عزیزترین فرد زندگیت گذشتی مطمئن باش اون برای این کار تو پاداش خیلی ویژه ای در نظر گرفته. اون به تو خیلی ویژه کمک میکنه. من یقین دارم تو اون چیزی رو که دنبالشی پیدا میکنی."
درباره مسیحیت حرف زدیم. درباره دینداری صحبت کردیم. درباره زندگی با افراد معتقد. درباره عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم. و چقدر از شنیدن این آیه لذت برد . قرار شده برای یکی از کشیشهایی که بهش اعتماد داره ای میل بزنه و درباره تحریف انجیل بپرسه....حالا میفهمم چرا باید این دختر اینهمه مدت همیشه سر بحث های ما سر برسه و همیشه تو گفتگوهای ما باشه.
الان یک اتفاق خیلی قشنگی تو خوابگاه افتاده و اون اینکه یک سری جلسات بحث منظم شروع شده و برای من خیلی جالبه که بچه ها اینقدر جدی بحث ها رو دنبال میکنن. خیلی احساس رضایت میکنم...خیلی خوشحالم... خدا کنه همه مون کارگرهای خوبی برای خدا باشیم. اون تنها کسیه که دستمزد خدمتکار هاشو خیلی بیشتر از اونچه حقشونه بهشون میده.
شنبه پانزدهم دی 1386-8:26 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

قیصر امین پور رفته است اما آثارش همیشه می ماند
یک روز در دانشکده ادبیات قدم می زدم هی با خودم گفتم برم بهش بگم شما چه کرده ای؟ اشعارتان واقعا ماندنی است .باز گفتم چه کاریه ؟حداقل به خاطر یه سوال یا چیزی شبیه این آدم وقت یه استاد رو می گیره نه همینجوری واسه تعریف و تمجیدهایی که صبح تا شب هزارتاشو می شنوه. اما دریغ و صد دریغ که هفته بعدش از دنیا رفت و حسرت اون دیدار برام موند
این شعرشو من خیلی دوست دارم:
صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد:
پاک کن بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست
توبگو: من کجا حق دارم؟
مشقهایم را روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟
می روم دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید
از سر سطر نوشت
یکشنبه نهم دی 1386-7:31 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

به خاطر دوستان گلم:
این روزها خیلی گرفتارم و نمی دونم چرا انقدر زود همه چیز دیر می شه . یه چیز دیگه : این روزها سعی می کنم کمتر مال خودم باشم یعنی وقتم رو به کارهای مربوط به خودم بدم و سعی میکنم اگه کاری از دستم بر می آد واسه دیگران انجام بدم .گاهی که خسته می شم با خودم می گم: آخه واسه چی؟ تا چه حد؟ اگه توقع ایجاد کنی چی؟ اما جوابش آسونه من واسه رضایت روح خودم از خودم این کارو می کنم و خود این کار یه جور عبادته والبته اگه توقعی نابجا ایجاد کنم به طرف می فهمونم که حالیمه!و حد خودش رو بدونه و سو استفاده نکنه اما فکر می کنم این سوالها مربوط به وسوسه های شیطونه که اینجور وقتها دعا می کنم خدا نیتم رو خالص کنه . همین
راستی یه چیزی ! دیروز داشتم با خدا درد دل می کردم یهو دیدم دارم با لهجه شنبه و چهار شنبه باهاش حرف می زنم ! خدا شفا بده
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386-8:1 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

شعر ی که گذاشتم رو حتما بخونید حتی اگه حوصله
ندارید چون این شعر به نظر من یه شاهکاره و حیفه خونده نشه ![]()
یکشنبه چهارم آذر 1386-0:51 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

صدایم کن ای عشق
دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا می توانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟
بگو با کدامین افق می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین نفس می توان تا شقایق خطر کرد؟
مرا می شناسی تو ای عشق
من از آشنایان نزدیک آبم
و همسایه ام مهربانی است
و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد
پرم از عبور پرستو ،
صدای صنوبر
سلام سپیدار
و در من تپش های قلب علف ریشه دارد
دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست
صدای نفس های سبزینه را می شناسم
و نجوای شبنم
مرا می برد تا افق های باز بشارت...
مرا می شناسی تو ای عشق
که در من گره خورده معنای رویش
گره خورده ام من به دلتنگه برگ
گره خورده ام من به صبح شقایق
گره خورده ام من به بال کبوتر
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
که می آید از سمت سبز عدالت
دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از ذهن زاینده ابر
مرا زنده کن زیر آوار باران
مرا تازه کن در نفسهای بارآور برگ
مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به گلهای شوقی که اینسو
شکستند و آنسو شکفتند
دل شاعری دارم ای عشق
صدایم کن از جوشش چشمه شعر
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از وسعت هر چه خوبیست
صدایم کن از قله های نیایش
صدایم کن از عرش
عرش پرستش
دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سبدهای بارآور باغ
دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده شب
صدایم کن از رکعت اول عشق
صدایم کن از بام قدقامت دل
صدایم کن ای عشق
صدایم کن از اوج بر قله صبح
صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور
صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر
ترا می شناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
بدستم چراغ دلم را گرفتم
ودر کوچه عطر عبور تو پر بود
ودر کوچه باران
چه یکریز وسرشار...
گرفتم به سر چتر باران
کسی در نگاهم نفس زد
وسرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم
و سرتاسر روز
پر از جستجوی توهستم
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه
دل روشنم را صدا کن به سمت سحرگاه خورشید
دل روشنم را صدا کن
به معنای بی منتهایی که با روشنیهاست
مبادا فریبی دلم را به بازی بگیرد
مبادا دروغی بخندد
کبوتر بمیرد.......
محمدرضا عبدالملکیان
یکشنبه چهارم آذر 1386-0:43 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

خدا مرا به اسم کوچکم صدا زده
مرا که دست کوچکم
به سوی دست او دراز
و قلب من
فقط برای قلب او
نوای ربنا زده
خدا مرا
به اسم کوچکم صدا زده
و بر تمام غصه ام
به روی نقش دردهای کهنه ام
نشان "یاخدا" زده
...
همین
فقط همین بس است
خدا مرا
به خاطر خودم صدا زده
رعنا صنیعی
شنبه بیست و ششم آبان 1386-7:11 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد.سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام سعی خودرا کرده و نمی تواند ادامه دهد. آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد پروانه براحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود. آن شخص بازهم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند واز بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
درواقع پروانه بقیه عمرش را به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چیزی که آن شخص باهمه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.
گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی به آن نیاز داریم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم و به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
من قدرت خواستم وخدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم
من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم
من سعادت و ترقی خواستم و خدا قدرت تفکر و قدرت ماهیچه داد تا کار کنم
من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم
من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خدا فرصتهایی برای محبت به من داد
من به هرچه که خواستم نرسیدم
اما به هرچه که نیاز داشتم دست یافتم.........
یکشنبه ششم آبان 1386-22:34 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام
لطفا طی یک عمل نیک و خداپسندانه به مصداق شعر :"تو نیکی می کن و در دجله انداز "به یک دانشجوی علوم اجتماعی کمک کنید :
موضوع پایان نامه ایشان "مشکلات دختران شاغل در شرکتهای خصوصی" است
لطفا اگر مطلبی در این مورد هرجا به چشمتان خورد ادرس مطلب را دریغ نکنید.حتی اگر وبلاگ یا سایت مربوط می شناسید.
باتشکر ( ستاره)![]()
سه شنبه یکم آبان 1386-17:30 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

می خوام یه کاری کنم یه کاری که از این یکنواختی و چه کنم چه کنم در بیام که کمتر عمرم رو هدر بدم اما چه کاری؟ پیشنهاد شما چیه؟
دلم می خواد پرواز کنم اما صدحیف............
فصل پرواز دل از پنجره پر خواهد زد
عاقبت چلچله دل را به سفر خواهد زد
چهارشنبه هجدهم مهر 1386-22:45 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام بازم اوقاتم تلخه ولی نه از دست خودم از دست این بلاگفا![]()
![]()
باباااااااااااااااا کسی نمی دونه چرا نصف بیشتر نظرات با وجود تایید نمایش داده نمی شن؟ ![]()
چهارشنبه هجدهم مهر 1386-22:40 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

این مطلبو از وبلاگ دوستی برداشتم:
در خواب، کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم .
به هر روز که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت پا بود .یکی مال من ودیگری مال خدا .
جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده را می دیدم. خاطرات خوب ،
خاطرات بد ، زیبایی ها ، لبخندها، شیرینی ها ، مصیبت ها و ... همه و همه را می دیدم .
اما دیدم کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پاست . نگاه کردم ، همه سخت ترین
روزهای زندگیم بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، دردها، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که تنهایم نمی گذاری و هیچ وقت
مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه ،
چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها
تنها رها کنی؟
چگونه؟
خداوند مهربان مرا نگاه کرد لبخندی زد و گفت : فرزندم من به تو قول دادم که
همراهت خواهم بود . در شب و روز در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نکردم ،
حتی برای لحظه ای کوتاه،
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است.
وقتی که تو را به دوش کشیده بودم !!!
چهارشنبه یازدهم مهر 1386-23:0 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام خد،ا سلام عزیز، سلام مهربون، سلام ای کسی که مهربونتر از یه مادر دستمو گرفتی و تا اینجا منو آوردی تا اینجا که خیلیا دوست دارن جای من باشن خودم میدونم که عددی نبودم تو منو تو چشمهای مردم عزیز کردی تو به من موقعیت اجتماعی خوب دادی تو به من خونواده مهربون عطا کردی تو پله پله منو بالا بردی و توی آخرین پله پیشرفتم در حالیکه می دونستم شایسته اون مقام نیستم کمکم کردی و بهم گفتی به من توکل کن به من تکیه کن و من ، من نادون ، من قدرنشناس ، منی که همیشه و همه جا می گفتم من هیچی از خودم ندارم و هر چی دارم عنایت اونه یهو خام شدم حماقت کردم نادونی کردم و به خودم مغرور شدم وبدتر از اون وسوسه شدم تا برم و از بنده ات کمک بخوام یادم رفت که تا اینجاش هم که اومدم با پای خودم نیومدم تو منو آوردی وبعدش دعوام کردی مثل یه بابای مهربون که به بچه اش اخم می کنه تنبیهش می کنه وته دلش برا بچه غصه می خوره تنبیهم کردی اولش ناراحت شدم فهمیدم چیکار کردم اما بهم برخورد گفتم من که کاری نکردم فقط قصد داشتم برم از یکی کمک بخوام که نخواستم اما حالا خوب می دونم چیکار کردم حتی اگه عملا کاری نکردم ناسپاسی کردم شاید دعای پارسال شب قدر این بود که تنبیهم نکن لطفا امتیازاتی رو که ازم گرفتی بهم برگردون اما دعای امسالم فقط اینه:من خیلی خجالت زده ام اونقدر که حتی توی این شب قدر روم نمی شه پاشم برم مسجد برای این دل صاحاب مرده دعا کنم. لطفا باهام آشتی کن، لطفا لبخند بزن ،روتو ازم برنگردون ،هیچی نمی خوام جز رضایت تو، جز نظر لطف تو، لطفا بازم به من لبخند بزن ...
یکشنبه هشتم مهر 1386-19:11 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

ذهنم آشفته است خیلی قاطی کرده ام قسمتی از این آشفتگی مربوط به کارهای پیش بینی نشده ایست که دارم وپاک برنامه ریزی قبلیم رو به هم ریخته وقسمتی از اونهم بخاطر تردید در انتخاب هدفه و آینده نامعلوم ...
فکر می کنید اگر می دونستیم چه اتفاقی قراره بیفته زندگی چه جوری بود؟ با وجود اینکه الان انقدر ذهنم درگیره که آرزو می کردم کاش لا اقل چند درصد می تونستم پیش بینی کنم که قراره چی بشه، اما دلم نمی خواست کاملا خبر داشته باشم چون فکر می کنم اونوقت زندگی خیلی بی معنی بود و خیلی بی مزه می شد.
می خواستم چند وقت سراغ اینترنت نرم بقول معروف :" توبه کردم که ننوشم می و رندی نکنم " اما این توبه هم به سرنوشت توبه های دیگه دچار شد .فکر می کنم تا مدتی سراغ وبلاگم نیام بلکه خدا شفای عاجل به این ذهن پریشان عنایت کنه! اما شما کامنت بذارین حداقل برای عیادت هم که شده!![]()
دوشنبه دوم مهر 1386-0:3 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

لطفا ازم نپرسین شعر مال کیه چون بیشتر شعرهایی که می نویسم نمیدونم از کیه اگه بدونم می نویسم :
من امشب باز بیدارم
وابری با رسولان بلورینش مرا با نام می خواند:
"اسیر دره های شب!
بیا پرواز کن تا وسعت خورشید"
و من با خویش می گویم:
ـ نمی داند که بال خیس را تاب پریدن نیست.................
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386-22:14 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

تو که آرام می خوانی قنوت گریه هایت را
میان ربنای سبز انگشتت دعایم کن
صادقانه از تمام دوستان التماس دعا دارم. باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386-22:9 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

چند لحظه تامل:
مایوس مباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید
تروتی ویک
انحطاط ادبیات یک ملت دلیل بر انحطاط آن ملت است
گوته
اساسا روح که بزرگ شد تن به زحمت می افتد وروح که کوچک شد تن آسایش پیدا می کند
شهید مطهری
اشخاصی که هرگز وقت ندارند آنهایی هستند که کمتر کار می کنند
شوپنهاور
تجربه نامی است که همه افراد روی اشتباههای خود می گذارند
اسکاروایلد
دنیا به من مدیون است ومن به مادرم
ادیسون
شنبه هفدهم شهریور 1386-9:4 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

شعری که نوشتم نمی دونم از کیه اما آقای قره داغی آوازش رو اجرا می کنه من این شعرو هرسال روز تولد آقا بلند می خونم وبه سبک خودم براش جشن تولد می گیرم
شنبه هفدهم شهریور 1386-8:55 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

تمام خاک را گشتم بدنبال صدای تو
ببین باقی است روی لحظه هایم جای پای تو
اگر مومن اگ کافر ، بدنبال تو می گردم
چرا دست از سر من برنمی دارد هوای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پراز داغ شقایقهاست اوازم برای تو
تورا من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسیدم
مگر انسوتر است از این تمدن روستای تو؟
سه شنبه ششم شهریور 1386-20:14 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

خداوند برای هرکس همونقدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره .این یک رابطه دو طرفه
است خداوند بعضی ها حتی نمی تونه یه شغل ساده برای مومنش دست وپا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومن به چنین خداوندی توقعش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست . خداوند ان شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوند موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در اتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشه البته که از خداوند ان شبان بزرگتر و قویتره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی به طرز غریبی کوچیکه . اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طور، علی لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت که اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد. خداوند علی بی شک بزرگترین خداوندیه که می تونه وجود داشته باشه ، ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی چنگ بزنیم رستگار شده ایم اما برای کسی که ایمان نداره متاسفانه خداوندی هم وجود نداره
برگرفته از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"نوشته مصطفی مستور-صفحه 88
یکشنبه چهارم شهریور 1386-23:13 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بعداز یک افسردگی حاد اومدم سراغ وبل


