توجه: گذاشتن لینک به معنی تایید مطالب وبلاگها نیست
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
لینک ها
زهرا
مسافر عشق
از مشهد تا بریزبن
حسرت خیس
دهکده تخصصی اموزش ایرانیان
در نیمه شب
لب گزه
اسمان پر ستاره
مریمونه
اشک ولبخند
از رون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است
welcome
ترانه خلقت
دنیای سه خواهر
تاراج لحظه های تنهایی
دختری که می خواد بهترین باشه
تک ستاره هفت آسمون
یک آ سمان ترانه
خرس قهوه ای
بلاگرد
جمعیت ثارالله
نیمه تاریک ماه
مجاهدین
اشپزخانه شیندخت
نور قرآن
سی و یک شب
مادر دلتنگتم
کلمه به کلمه
منتظران اقا
واستادنیا
درد ودرمان
دروغی بنام تکامل
ماتم کده
سمیرای تنها
دانشجویان باحال دانشگاه خلیج همیشه فارس
سفیر(یک خانم ایرانی در فرانسه)
ستاره های بی نشان
دوستی
بچه کوچولو
آموزش و ترفندهای کامپیوتر
گل سرخ همدان
نامردستان
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
آقای رییس: خانم حواستان باشد طبق این ضوابط و ماده و تبصره فلان و بهمان باید به این شکل عمل کنید مبادا برای کسی تخفیف قایل شوید تا تایید فلان قسمت و بهمان بخش را ندیدید اقدام نکنید تا امضای شخص فلان نباشد هیچ کاری انجام ندهید برای هیچکس...
و من آنروز آنقدر بی تجربه بودم که نپرسیدم حتی خود شما؟؟؟
دو سه هفته بعد:
شش تا تلفن از منشی همان اقای رییس وپنج تا تلفن از یک بادمجان دور قاب چین دیگر:
ـ ببینید آقای رییس دستور دادن حالا شما یه کاریش بکنین دیگه ... و ایندفعه ارباب رجوع خود آقای رییس بودند بدون تایید فلان قسمت و بهمان بخش و می خواستند هرچه سریعتر اقدام شود!!!!
شنبه بیست و ششم بهمن 1387-23:21 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سوسیالیسم : دو گاو دارید. یکی را نگه می دارید . دیگری را به همسایه خود می دهید.
کمونیسم : دو گاو دارید.دولت هر دوی آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند.
فاشیسم : دو گاو دارید. شیر را به دولت می دهید . دولت آن را به شما می فروشد.
کاپیتالیسم : دو گاو دارید. هردوی آنها را می دوشید .شیرها را بر زمین می ریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند.
نازیسم : دو گاو دارید.دولت به سوی شما تیراندازی می کند وهر دو گاو را می گیرد.
آنارشیسم : دو گاو دارید .گاوها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.
سادیسم : دو گاو دارید به هردوی آنها تیراندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید.
آپارتایدیسم : دو گاو دارید . شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.
دولت مرفه ایسم : دو گاو دارید. آنها را می دوشید بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا بنوشند.
بوروکراسیسم : دو گاو دارید .برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.
سازمان مللیسم : دو گاو دارید .فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند .آمریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو می کنند.
ایده الیسم : دو گاو دارید .ازدواج می کنید .همسر شما آنها را می دوشد.
رئالیسم : دو گاو دارید. ازدواج می کنید اما هنوز هم خودتان آنها را می دوشید.
متحجریسم : دو گاو دارید .زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.
فمینیسم : دو گاو دارید .حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.
پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید.از هر کدام شیر بدوشید فرقی نمی کند.
لیبرالیسم : دو گاو دارید .آنها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.
دموکراسی مطلق : دو گاو دارید . از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه.
سکولاریسم : دو گاو دارید. شیر هم دارید، پس به خدا نیازی ندارید.
ایسم آخر؟؟؟ دو گاو دارید.آنها با هم دست به یکی می کنند و شما را می دوشند.

شنبه پنجم بهمن 1387-22:53 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سروکله اولین زیراب زن پیداشد چند روز است که در مسیر محل کار صدمرتبه سوره ناس را می خوانم و بعد در محل کار حاضر می شوم .
حتی به متهمینی که مرتکب قتل شده اند اجازه دفاع داده می شود به من اجازه حرف زدن داده نشد جرم من این بود که زیراب زن کارمند باسابقه ای بود که قصد داشت از تازه وارد بودن من سواستفاده کند و مسوولیتهای خودش را به گردن من بیندازد ومن نپذیرفته بودم .جرم من این بود که اول پیش رییس نرفته بودم وموضوع را نگفته بودم. گرچه فرقی نداشت چون رییسها عادت دارند طرف کارمند قدیمی تر را بگیرند.
کارمند قدیمی رییس من نبود حتی سمت و تحصیلات پایین تری هم داشت ولی فکر می کرد حق داردبه من دستور بدهد...
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387-7:57 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

چقدر از این زن جهنمی متنفرم .لیونی وزیر خارجه اسراییل رو می گم. دیروز به یه نفر داشتم می گفتم من آدم بد ندیده ام به نظرم حتی همه آدم های بد یه خوبی هایی دارند .در واقع آدمها خاکستری اند اما وقتی لیونی رو می بینم به نظرم سیاه سیاهه بدتر از شبهای بی مهتاب . بدتر از ظلمات.مثل دل حرمله


دوشنبه شانزدهم دی 1387-21:29 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

ای کسی که نامش داروی دردهایم و یادش شفای رنج هایم است
چگونه می توانم اینهمه محبتت را شکر کنم؟
نمی دانم دعای بندگان خوبت بود یا برکات این ماه عزیز ... هرچه که بود باعث شد برای اولین بار از اشتباه بودن نتیجه آزمایش خوشحال بشوم.شاید بروم واز آن رادیولوژیست ناشی تشکر کنم که یک بار دیگر یادم انداخت که همیشه قرار نیست بمانم و یک روز باید کوله بارم را ببندم.از تو ممنونم که حال و هوای سالها پیش را به یادم آوردی که بین بیم و امید معلق بودم و راضی بودن به رضای دوست را تجربه می کردم. کمکم کن که همیشه راضی به رضای تو و تسلیم امر تو باشم .
چقدر رسمی حرف زدم باهات یادم رفت که از رگ گردنم به من نزدیکتری و از مادرم مهربونتر . منو فراموش نکن و کمکم کن که فراموشت نکنم.
شنبه چهاردهم دی 1387-23:30 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام خدای عزیزم
مدتها بود که نه برات می نوشتم نه باهات حرف می زدم نه حتی باهات دعوا می کردم(یادمه وقتی فهمیدم آقاجون مریضه بدجوری باهات دعوا کردم) انقدر در روز مرگی هایم غرق بودم که تو داشتی به حاشیه می رفتی. حتی بی پرده و صریح بگم هرچی دنبال بهانه برای باز کردن سر صحبت باهات می گشتم چیزی پیدا نمی کردم.اما دلم می خواد ازت تشکر کنم به خاطر تمام بهانه هایی که آفریدی بهانه هایی برای حرف زدن باتوـ بهانه هایی مثل سرطان خودم چهارده سال پیش ـسرطان آقاجون پارسال ـتومور مغزی رضا پارسال ـ و عود سرطان خودم الان ـامروز که رفتم برای چک مجدد و احتمال عود مطرح شدـ فردا دوباره مرخصی گرفتم تا جواب آزمایشها رو ببرم پیش دکتر اما امروز به این فکر می کردم که تو انقدر مهربونی که همیشه از هر چیزی بهترینشو به من دادی بهترین خانواده بهترین دوستان بهترین رشته تحصیلی بهترین همسر وبهترین فرزندان وبهترین نوع سرطان که اکثریت قریب به اتفاق مبتلایان بهبود پیدا می کنن و داروی سرکوبگر تومور یک ترکیب بیگانه با بدن نیست بلکه هورمون طبیعی خود بدنه حتی وقتی عود می کنه هم با برداشتن توده برطرف می شه با اینکه متاستاز دهنده و تهاجمیه آیا تو ارحم الراحمین نیستی؟
حتی اگر این دفعه خوب نشم باز هم ازت متشکرم که چهارده سال به من فرصت دادی تا ادامه تحصیل بدم یه ازدواج موفق داشته باشم بچه های باهوش و زیبا داشته باشم و شغل مورد علاقه ام روـ تمام چیزهایی که توی بچه گیام به صورت یک رویای شیرین از ذهنم می گذشتند توی این چهارده سال واقعیت پیدا کردند.
خانم دکتر می گفت بشین به این نازنازیهایی که گریه می کنن روحیه بده که به خاطر سنگ صفرا اشکشون سرازیره ومن نمی دونستم چطور به رضای نازنازی خودم روحیه بدم که هنوز واسه سوگ آقاجون عزادار وواسه تومور خودش غصه داره.
ازت یه دل بزرگ می خوام یه سینه به وسعت دریا ... به من عنایت کن ...لطفا.. باشه؟ ممنونتم
الهی دلم دست خالی نمیرد به جز این دعایی ندارم.
سه شنبه سوم دی 1387-1:32 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

امروز یکشنبه بود. روز تعطیل. اما از نظر ساعت بیدار شدن صبح فرقی برای من نداره. چون برای نماز که بیدار میشم دیگه راحت نمیتونم بخوابم. حدود های ساعت 9:30 بود که با یک لیوان شیر کاکائو از آشپزخونه رفتم سمت اتاقم. راهروی همیشه شلوغ خوابگاه خیلی ساکت و آروم بود. این روزها ساکت تر از قبل هم شده. خیلی از بچه ها امتحاناتشون رو داده ند و برگشته ند شهر هاشون.
دوست داشتم یک سری به امبروژا بزنم ببینم در چه حاله... خواب نیست. می دونم. یکشنبه ها صبح زود پامیشه که بره کلیسا، و چون کلیساهای شهر هیچکدوم فعال نیستن، یک کلیسا بیرون از شهر پیدا کرده. یکشنبه ها هم که کو اتوبوس؟ ساعتی یک اتوبوس این دور و برها می پلکه و اگر بهش نرسی باید یک ساعت دیگه صبر کنی. آروم در اتاقش رو زدم...تـَـــــــــــق تــــــــَــــق (حتی آروم تر از این!)
- بیا تو همسایه !
با نیش باز رفتم تو:" سلام! صدای در زدنم رو میشناسی ها!" پشت میزش نشسته بود. دست راستش رو زده بود زیر چونه ش و بی حوصله داشت از کامپیوترش رادیو گوش میکرد. گفت:" آخه کی غیر از من و تو که برای دعا خوندن پا میشیم اینوقت صبح بیدار میشه؟" گفتم:" جشن های شبونه وقتی برای حرف زدن با خدا باقی نمی ذاره...میخواد بهانه ش کلیسای تو باشه،... میخواد جانماز من". خندید. اینقدر خوب زبون هم رو می فهمیم که نیازی به توضیح بیشتر نبود. پرسیدم :" چی گوش میدی؟". گفت:" اخبار. میخوام ببینم دنیا چه خبره"
- خب؟ چه خبره؟
- همونیکه همیشه بوده. زورگو ها زور میگن، بدبخت ها بدبخت تر میشن و ما آمریکایی ها منفورتر. چقدر این وضع ناراحت کننده ست...(نفس بلندی کشید) همه چیز تکراری...هیچ چیز عوض نشده. (لبخند تلخی زد ) به نظر تو یک روز همه چیز عوض میشه؟..
و همه چیز از اینجا شروع شد. از این سوال که منو یاد یک روز تاریخی انداخت. یاد روزی که باید همین روزها باشه...به همین نزدیکی. بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم گفتم:" آره. یقینا یک روز همه چیز عوض میشه و به نظر و خواست من و تو هم ربطی نداره. چه بخوایم و چه نخوایم اتفاقی که قراره بیفته میفته. اونروز دور نیست." امبروژا یه کم چشمهاش رو تنگ کرد و بعد با یه کمی تردید پرسید:" یعنی چه جوری میشه؟"
- منجی ظهور می کنه. اون همه چیز رو تغییر میده. اونهاییکه مسبب گمراهی و بدبختی مردم هستند رو از بین می بره. مردم طعم دینداری رو می چشن. اون میاد برای ایجاد وحدت و رهبر همه ما میشه. من، تو و همه آدمهایی که به خدا اعتقاد واقعی دارن. راستی شما به منجی اعتقاد دارین نه؟
- من میدونم که آخر الزمان یک نفر میاد... یعنی شنیده بودم که عیسی بر می گرده...
- و بعد؟
- ...بعد اینکه یک جنگ خیلی بزرگ پیش میاد...و بعد همه چیز تموم میشه. قیامته...اینی که تو میگی...این کیه؟ عیسی؟
- عیسی هم هست! در عقاید ما عیسی هم همراه با منجی بر می گرده (و اینجا چه لبخند قشنگی زد) و چندین نفر دیگه. اما با اومدن اونها تازه همه چیز شروع میشه و نه تموم.
- چقدر قشنگ. پس اونکه تو گفتی...همون که منجیه، اون کیه؟
حس می کردم تمام عظمت و حقانیت و عدالت رو میخوام در یک کلمه خلاصه کنم. میخواستم امام آینده امبروژا رو بهش معرفی کنم. اما نگران نبودم، امبروژا ظاهرا خیلی آماده تر از این حرفها بود برای باور کردن یک منجی و خیلی منتظر تر از اینها بود برای استقبال از اون.
گفتم:" ایشون "مهدی" هستند. اما یارانی دارن که به ایشون کمک می کنن. عیسی از دوستان خیلی خوب ایشونه. پیامبر ما و شما. عیسی به مسیحیان خواهد گفت که مهدی برای چه کاری از طرف خدا فرستاده شده (عجب گره ای خورد اسلام و مسیحیت) ". امبروژا یه کم متحیر بود اما حس می کردم خوشحالی خاصی توی صورتشه. پرسید:" این آقا از طرف ...کجا؟.... از پیش خدا میان؟...از کجا میان؟". گفتم:" ایشون اجازه ظهور رو از خدا می گیرن. اما از جای خاصی نمیان. یعنی ایشون توی همین دنیا دارن زندگی می کنن. " با هیجان پرسید:" کجای دنیا؟"
- نمی دونم. کسی نمی دونه. وقتی که وقتش شد میان. ما به این شرایط می گیم دوران غیبت. وقتی که ایشون رو هنوز از نزدیک نمی شناسیم و ندیده ایمشون. اما ایشون صدای ما رو می شنون و ما رو می بینن و همه اینها به اراده خداست.
امبروژا داشت لبش رو می جوید و به دقت گوش میکرد. گفت:" تو هیچوقت به من دروغ نمی گی..." گفتم:" نه نمی گم. مطمئن باش که اگر روی حرفهای که گفتم شک داشتم هیچوقت اونها رو به تو نمی گفتم. در اسلام دروغ گفتن حرامه. من از مجازات دروغ گویی می ترسم..." گفت:" نمی دونم چرا حرفهات رو باور می کنم...یعنی حتی اگر بگی که همه ش هم دروغ بوده باز من دوست دارم باورشون کنم. حتی بیشتر از دوست داشتن.... (به کف زمین برای چند ثانیه خیره شد)...این آقا صدای من رو هم میشنوه؟...گفتم :"آره. اگر باهاشون صحبت کنی آره که میشنوه." گفت:" تو باهاشون حرف میزنی؟" گفتم:" آره." پرسید :" چی می گی؟"
- سلام می کنم. می گم که تا اونجاییکه می تونم کمکشون میکنم و براشون کار می کنم. و دعا می کنم زود تر بیان. تو نمی دونی چقدر ایشون ما رو دوست دارن.
- مسیحی ها رو هم؟
- همه خدا پرست ها رو. ایشون با ما ها خیلی دوستن.
- کی میان؟
- دیگه خیلی نزدیکه...اما نمی دونم کی.
امبروژا داشت با خودش حرف میزد. سرش رو تکون میداد و یه چیزهایی می گفت. حس کردم شاید باید یه مدت تنها باشه. موضوع سنگینی بود. درک کردنش وقت می برد. اما اون واقعا با این موضوع ارتباط برقرار کرده بود. شنیده بودم که امام خودشون مهرشون رو به دل انسانها می اندازن. براش از نفوذ عقیده شیعیان در ادبیاتشون گفتم و اینکه چقدر اعتقاد به آمدن منجی اشعار و متون ایران رو تحت الشعاع قرار میده. براش شعر خوندم :
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران تا از دلم بشویی غمهای روزگاران
و اون چقدر همه این حرفها رو با دل و جون پیگیری میکرد و چقدر با معنی شعر آه کشید و چه با لذت به اون گوش میکرد. امروز روز بزرگی بود. روزی که امبروژا با امامش آشنا شد. اهمیت این آشنایی رو در آینده نزدیک می فهمه. روزی که روز ظهوره... و خیلی نزدیکه...
از این به بعد با هم منتظر جمعه می مونیم...
پنجشنبه سی ام آبان 1387-3:10 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

یه سوال:
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !
دوشنبه سیزدهم آبان 1387-13:2 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

بهشت وجهنم
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.
------------ --------- --------- ---------
لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387-14:25 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

باورتون می شه جایی وجود داشته باشه که بدون پارتی بازی ادمو استخدام کنن؟ توی روزنامه آگهی بدن و جواب آزمون رو اعلام کنن و تاریخ مصاحبه رو زنگ بزنن و به آدم بگن و بعد خبر بدن که قبول شدی برو برای مصاحبه گزینش و بعد هم زنگ بزنن بگن امروز خودتو برسون چون اولین روز کاریته؟!!!!!!!!!
بعد که میری می بینی شش نفر دیگه هم اومدن و باتعجب می گن ما هیچ پارتی ای نداشتیم!!!!!!!!!
این اتفاق نادر اینجا افتاده همینجا که من الان هستم! من که چهار سال سه مرتبه در ازمون و مصاحبه یه جای دیگه قبول شدم و هربار یه نفر دیگه جای منو گرفت.
خودم فکر می کنم لطف خدا بود تاریخ امتحان مصادف با شروع بیماری اقاجون بود و تاریخ استخدام دو روز پیش از رفتن اقاجون شاید خدا به احترام اقاجون به من این لطف رو کرد.......
دقت کردین اول این پست مثل پست قبلی شروع شده؟!!
شنبه بیست و سوم شهریور 1387-10:52 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

باورتون می شه؟ فاصله بین اشک و لبخند- بیم و امید -توکل و نا امیدی و شاید ایمان و کفر اینقدر کم باشه؟
سه شنبه-رضا برای چک کردن نتیجه عمل گامانایف رفته بوددرمورد تومور کوچیکی که تقریبا مطمئن بودیم به عمل جواب داده گفتند خوبه عمل موفق بوده اما برید پیش دکتر ....(جراح گوش و حلق و بینی) اون هم که ام ار ای رو دید گفت نه اقا رشد کرده باید عمل باز انجام بشه (چهارشنبه)
البته شما درنظر داشته باشین که چی به من گذشت تو این فاصله
و دوباره رضا رفت مرکز گامانایف(شنبه) تا بهشون بگه منو مسخره کردین؟ پس چرا گفتین عمل خوب بوده؟ که رییس همون دکتر ... اونجا بود و نتیجه ام ار ای رو دید و گفت برو به دکتر ....بگو اول بره ام ارای خوندن رو یاد بگیره بعد بیاد تو بیمارستان ما استخدام شه!!!!
فکرشو بکنید اگه نرفته بود دعوا کنه؟!!!!
خدایا ازت متشکرم این گل مال تو![]()
چهارشنبه بیستم شهریور 1387-11:52 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

شبی که آقاجون می رفت هیچکس دلش رو نداشت که بشینه و نفسهای به شماره افتاده اش رو نگاه کنهساعت دوی نیمه شب بود من نشستم و زل زدم بهش به سکسکه های شدیدش ازش پرسیدم خوبی اقاجون ؟!!!!! چه سوال احمقانه ای!وقتی سکسکه هاش تموم شد اروم نفس می کشید گفتم خوبه حالا می تونه یه کم بخوابه اما دیدم نفسهاش کندتر و کندتر شد تا اینکه قطع شد و خوابید یه خواب ابدی و یه ارامش طولانی نبضش رو گرفتم خیلی ضعیف بود گوشه پلک چشمش می پرید گوشه های لبش می لرزیدشهادتین رو گفتم چشمهاش رو بستم ملافه رو روی سرش کشیدم پاهاش رو بستم من خودم نبودم انگار !من که مرده می دیدم زهره ترک می شدم!بعد هم رفتم غسل مس میت کردم و دنبال دکتر رفتم تا بیاد و گواهی فوت صادر کنه
یکشنبه دهم شهریور 1387-8:45 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام به همه بامعرفتها و فدای معرفت همه تون راستش خیییییییییلی گرفتار بودم حالا که به یه ارامش نسبی رسیدم می تونم دوباره اپ کنم چندروزه که کارم رو شروع کردم و اقاجون هم دیروز مراسم هفتش برگزار شد............
شنبه نهم شهریور 1387-15:19 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

به من گفتن با آقاجون صحبت کنم و راضیش کنم بره آمپولهای شیمی درمانی رو تزریق کنه . چون راجع به بیماریش زیاد حرف نمی زد فکر می کردیم از چیزی خبر نداره وقتی بهش زنگ زدم گفتم آقاجون چرا نمی ری آمپول بزنی دوره درمانتو باید کامل کنی اون گفت:من دیگه عمر خودمو کردم شما می خواین منو جوون کنین ولی سرطانو می خواین چیکار کنین؟ گفتم دکتر تجویز کرده حتما یه تاثیری داره که نوشته گفت :کدوم دکتره که نسخه ننویسه؟
خواستم بگم آقاجون من هم این روزها رو تجربه کردم من هم این بیماری رو داشتم ولی خجالت کشیدم از صبر و آرامش اون خجالت کشیدم یادم به روزهایی افتاد که نمی دونستم دوره بیماریم به خیر و خوشی تموم می شه و می گذره و گاهی بیقرا رمی شدم .
یعنی تموم اون روزهایی که ما واسه آقاجون نقش بازی می کردیم و می گفتیم دکتر گفته همه چیز مرتبه آقاجون می دونست دکترها جوابش کردن؟ اون مارو ساکت و اروم نگاه می کرد و حرفی نمی زد
لطفا برای آقاجون دعا کنین
یکشنبه پنجم خرداد 1387-8:30 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

به من می گن یه عکس گذاشتی بی هیچ توضیحی!!!(قابل توجه مریم)آخه قدرت نمایی خدا توضیح می خواد؟ گل به این قشنگی توضیح می خواد؟ فقط ببین و لذت ببر و بگو :تبارک الله احسن الخالقین
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387-9:56 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته


ما یه همسایه داریم که قوانین خوب و کلی برای تربیت بچه هاش وضع کرده یکیش اینه که هر کس درباره خودش حرف بزنه اینطوری شکایت بچه ها از هم به حداقل می رسه و غیبت کردن رو هم یاد نمی گیرن اگر هم دوتا بچه بخوان اون رو در جریان اختلافشون قرار بدن می گه این موضوع بین شما دوتاس سعی کنین خودتون حلش کنین و اگه به نتیجه نرسیدین من راهنمایی می کنم یه قانون دیگه اش اینه که از وقت هر کاری فقط برای همون کار استفاده کنیناین باعث می شه نظم کارها به هم نریزه و یه قانون دیگه اش اینه که احساستون رو به همدیگه بگین اگر ناراحتین یا اگر خوشحالین به همدیگه بگین و دلیلش رو هم بگین چون ممکنه همدیگه رو بدون اینکه خودتون بدونین ناراحت کرده باشین یه قانون دیگه اش هم اینه که هرکس یه سهم کار داره که باید انجام بده و تا سهم کارش رو انجام نداده نمی تونه به کار دیگه ای بپردازه اگر هم از کسی کمک گرفت بعدا باید جبران کنه اینطوری جلوی تنبلی و سوءاستفاده گرفته می شه
چندتا قانون دیگه هم داره که الان یادم نیست اما عجیب اینه که بچه سه ساله اش تمام این حرفها رو می فهمه و به این نکته ها عمل می کنه و حتی همسرش هم که مرد سی وچند ساله ایه به همین قوانین عمل می کنه وبا همین جملات ساده خیلی از مشکلاتی که توی زندگی پیش میاد رو از بین برده یه حرف خوبی هم می زنه و اون اینه که تا فرصت داریم قدر باهم بودنمون رو بدونیم واز این فرصت برای محبت کردن به هم استفاده کنیم
یادم اومد که وقتی رضا واقاجون مریض شدن چقدر باهاشون مهربونتر شده بودم چرا ما فکر می کنیم وقتی یکی توی سراشیبی افتاد باید بهش محبت کنیم ؟
راستی دیشب خوابی دیدم که خیلی دلم می خواد تعبیرش رو بدونم خواب دیدم توی تاریکی شب توی یه جاده کمربندی کوهستانی یک طرفه دارم خلاف جهت ماشینها راه میرم یه جایی مثل جاده دماوند . هیچ جا رو نمی دیدم برف و بارون اومده بود زمین پراز سنگ و آهن و زباله بود و با هرقدم که برمی داشتم چیزهایی به دست وپام می خورد وباعث می شد تعادلم رو از دست بدم می دونستم که باید اون راه رو برم و عزمم رو هم جزم کرده بودم که ادامه بدم لباس سفیدی هم تنم بود که به خاطر اون خوشحال بودم و می گفتم خوبه لااقل ماشینها منو می بینن و به من نمی زنن وقتی بیدار شدم صدای قشنگ اذان صبح رو شنیدم که منو از حال و هوای سرگردونی خوابم درآورد .ممکنه به کارم ربط داشته باشه؟کاری که منتظرم جواب نهایی رو برای استخدام بدن؟
خدایا مثل همیشه خودمو به تو می سپرم...
شنبه هفتم اردیبهشت 1387-3:38 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

با سلام سایت گوگل نام خلیج فارس رو به خلیج عربی تغییر داده است و اگر یک میلیون نفر اعتراض کنند نامش رو تصحیح می کنه دوستان لطفا به و ظیفه ملی خود عمل کنید و اعتراض خودتون رو در این صفحه در قسمت کامنت بنویسین:
http://petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html
لطفا از طریق اس ام اس یا کامنت در وبلاگها این مطلب رو انتقال بدین . متشکرم
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387-11:38 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

گلها جواب زمین هستند به سلام آفتاب ....
نه زمستانی باش که بلرزانی
نه تابستانی که بسوزانی
بهاری باش که برویانی...
شنبه دهم فروردین 1387-19:0 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام به همه دوستای گل و با معرفتم مخلص همه تونم .این مدت که آپ نکردم گرفتار بودم مریض داری می کردم با سرطان پانکراس آقاجون وتومور مغزی رضا می جنگیدم به درگاه خدا استغاثه می کردم نذر و نیاز می کردم پیش دکترای جراح می رفتم و می اومدم و خبرای بد می شنیدم . اقاجون عمل کرد ولی نه یک عمل کامل و تمام عیار فقط عملی که تا وقتی هست ناراحتیش کمتر بشه وحالش الحمد لله بد نیست فقط خیلی لاغر شده و بی اشتهاست. تومور رضا خوش خیم بود اما باید جلوی رشدش گرفته می شد و مورد عمل گاما نایف قرار گرفت اونم خوبه و خدارو شکر عمل راحتی بود.
بگذریم از خبرای بد من که چهار ساله قربانی فساد اداری شده ام بالاخره گوش شیطون کر دارم استخدام می شم اما نه اونجایی که چهار ساله سر کارم گذاشتن یه جای دیگه اما خدارو شکر به رشته ام مربوطه .
ازتون معذرت می خوام که سراغتون نیومدم ولی شما بیاین ودل خسته غمزده ای رو شاد کنید.
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386-11:39 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

در آن نفس که بمیرم درآرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
دوشنبه هشتم بهمن 1386-0:12 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

مطالبی که تقدیم دوستان می شه از وبلاگ دانشجوی ریاضی پیام نور انتخاب شده است به نظرم وبلاگ ایشان جالبه وحرفهایی برای گفتن داره:
*امام حسين(ع)شفيع كساني است كه ازمكتب اوهدايت يافته اند.اوشفيع كساني نيست كه مكتبش را وسيله گمراهي ساخته اند.(عدل الهي ص253).
*مكتب امام حسين(ع)مكتب گناهكارسازي نيست بلكه مكتب مصلح سازي است.(حماسه حسيني ج2ص49).
*اگرشهادت حسين بن علي صرفايك جريان حزن آورمي بود،اگرصرفايك مصيبت مي بود،اگرصرفا اين مي بود كه خوني به ناحق ريخته شده است وبه تعبيرديگرنفله شدن يك شخصيت بود...آثاري رابه دنبال خودنمي آورد(حماسه حسيني ج1ص43).
*اين موضوع كه دستگاه حسيني يك دستگاه جدايي است وازهروسيله اي براي گرياندن مي شوداستفاده كرد،اين يك خيال دروغ وغلط است(حماسه حسيني ج1ص85).
*امام حسين كشته شدكه سنن ومقررات وقوانين اسلامي زنده شود نه اينكه بهانه اي شودكه پاروي سنن اسلامي بگذارند.امام حسيني كه مادرخيال خودمان درست كرده ايم-العياذبالله-اسلام خراب كن است.(حماسه حسيني ج1ص86).
*عاشورا روزتجديدحيات ماست،دركوثرحسيني شستشو كنيم،ازنومبادي ومباني اسلام رابياموزيم.(حماسه حسيني ج1ص187).
*امام حسين به دست يهودونصاري ومجوس يامشركين عرب كشته نشد،به دست مسلمانان وبلكه دوستان پدرش كشته شدوحتي به دست شاميان كشته نشد،به دست كوفيان كشته شد.(حماسه حسيني ج2ص32).
*مهمترين علت شهادت امام حسين ويامهمترين علت گرويدن به امويان،جهالت مردم بود...به عبارت ديگر امام حسين شهيدفراموشكاري مردم شد.(حماسه حسيني ج1ص130).
*مابايد دراوضاع مذهبي خودمان رفرم ايجادكنيم،البته نه درمذهب بلكه دركارخودمان،اشتباهات ماكه به مذهب مربوط نيست(حماسه حسيني ج1ص130)
.![]()
آخه می دونی خیلی زور داره که یه عده به قول دکتر شریعتی شبه روشنفکر با کمال وقاحت پاشن بگن حکومت معاویه به این دلیل که با رضایت نسبی مردم مواجه بودتاحدودی مشروعیت داره یا نمی دونم حکومت ابوبکرعین دموکراسی بود واز این چرت و پرتا اما به قول دکتر شریعتی امامت و خلافت ائمه(ع)یک حق ذاتی وناشی ازشخصیت خوده امامه ونه عامل خارجی.یا یه جایی دیگه میگن که انتخاب ابوبکر دموکراسی رای ها نبود بلکه دموکراسی راس ها بود.چی بگم از دست این جماعت پر مدعا که بعد از ۱۴۰۰سال راه ابوبکر و عمر و معاویه رو میرن بهتره من چیزی نگم و خود دکتر بگه که اینا ادعای شاگردیش رو دارن:
((حق علی را کسی غصب نکردونمی توانست کرد حق مردم راغصب کردندو توانستند. وقتی علی درخانه نشسته و عثمان برسرنوشت مردم حکومت می راند.وقتی ابوذر از مدینه به ربذه تبعید می شودو مروان ازتبعیدبه مدینه بازمی گردد و وزیر می شود حق مردم عدالتخواه توده های گرسنه وستم دیده غصب می شود. ...
انقلاب شکست خورد.تاریخ تغییر مسیرداد و به راه اولیه اش باز گشت.مردم به جای اول خود برگشتند وبه جای پیشرفت به قهقرا رفتندو گرنه حق باطل نمی شود عدل به ظلم تبدیل نمی شود قرآن محروم نمی شود امام معزول نمی شود چنانچه علی(ع) به عثمان تبدیل نمی گردد. ))
یکشنبه هفتم بهمن 1386-23:47 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

تصمیم گرفتم گاهی با اجازه دوستان یه تیکه از وبلاگشون رو با درج منبع اینجا بذارم تا دیگران با اون وبلاگها بیشتر آشنا بشن و اگه دوست داشتن به لینکها سر بزنن ومی خوام از وبلاگ سفیر شروع کنم چون حیفم اومد مطلبی رو که گذاشته بود نبینید :
توضیح:این وبلاگ متعلق به یک خانم دانشجوی دکتراست که در فرانسه درس می خونه.
- سلام !
سرم رو بلند کردم و نامه ای رو که تازه جلوی نگهبونی خوابگاه تحویل گرفته بودم تا کردم. امبروژا بود! جواب دادم :
- "سلام! دهه! تو چقدر زود رسیدی! بیا اینم گلهای سهمیه امروزت ! دیگه مجبور نیستم بچسبونمشون روی در اتاقت! بیا مال تو!"
گلها رو ازم گرفت و خندید اما نه مثل همیشه با شیطنت و ذوق. به نظرم آروم اومد گفت:" بیا بریم ژِآن!" Geant)یک فروشگاه غول و بزرگ اون سر دنیا!(
- بریم ژِآن چه کار کنیم؟!
- من چه میدونم! بریم آب بخریم!
- خب میریم سوپر او SuperU)یک فروشگاه کوچک تر اما روبروی خوابگاه( آب میخریم چرا بیخود بریم اون سر شهر؟
- آخه میخوام باهات حرف بزنم
خب! حالا موضوع فرق میکرد. گفتم:" باشه. نمازم رو بخونم و بریم." طبق معمول چند وقت اخیر موقع نماز در اتاق رو نیمه باز میذارم برای اینکه اگرکسی اهلشه، براش سوال پیش بیاد و بیاد بپرسه! امبر در اتاق رو آروم هل داد و سرش رو از لای در آورد تو. مجسم کنین یک در یه کم باز که یک سرتا گردن از وسطش اومده بیرون و بدون اینکه چیزی بگه نگاهتون میکنه – درسته که سر نماز بودم اما قوه تخیلم که فعال بود!- معمولا وقتی میومد تو اتاقم و میدید سر نمازم دوباره در رو پیش می کرد و میرفت اما امروز نه. بعد از نماز راه افتادیم که پیاده بریم فروشگاه ژآن. تو راه گفت بچه ها بهش گفته ن که دیشب تا 12 شب بیدار بودیم و بحث میکردیم. گفتم:" آره". گفت:" بحث سر چی بود؟". گفتم:" طبق معمول اعتقادی بود!" )یعنی در اون لحظه حوصله هم نداشتم که بیشتر از اون توضیح بدم ضمن اینکه اینقدر بحث اعتقادی زیاد میکردیم که فکر کردم دیگه گفتن نداره(خیلی جدی گفت:" اه! من یکی از بهترین شبهای زندگیم رو از دست دادم")!!( .....داشتم با خودم فکر میکردم که منظورش ازین جمله چی بوده که ادامه داد:" یه چیزی رو میدونی؟... از اون روزی که تو با یقین گفتی که از اون آب نبات ها نمی خوری چون ژلاتین خوک توشه منهم دیگه نخوردم!!") موضوع مال چند شب پیش بود که یکی از بچه ها بهم از این آب نبات کشدار ها تعارف کرد و چون توش ژلاتین داره و ژلاتین اروپا هم معلومه از چی تامین میشه من نخوردم . وقتی امبروژا ازم پرسید که چرا نمی خورم خیلی جدی بهش گفتم چون خدا دستور داده( ... تعجب کردم! گفتم:" اما اون دستور مال مسلونهاست تو دیگه چرا نمی خوری؟". گفت:" مگه تو نگفتی اینو خدا گفته؟... اگر واقعا خدا گفته اینو نخورین منم نمی خورم. اگر خدا یک حرفی رو بزنه دیگه به دین ربطی نداره همه باید همون کار رو انجام بدیم. اما من چطور میتونم مطمئن بشم که این واقعا حرف خداست؟"... بعد شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیش :"... من دوستی دارم که در واقع نامزدمه و قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. من خیلی دوستش دارم. خیلی خیلی زیاد. اما اون لائیکه و به همین دلیل من براش شرط گذاشتم. گفتم که باید به خدا معتقد باشه. من دوست دارم برم کلیسا و دعا کنم. دوست دارم به بچه هام یاد بدم که چطور باید از خدا اطاعت کنن. با وجود پدری که اینطور حرفها به نظرش بیخوده من چطور باید بچه هام رو درست تربیت کنم؟... من بهش گفتم که یک سال برای درسم میرم فرانسه. تو این مدت با هم در تماسیم و تا وقتی برگردم تو وقت داری که فکر کنی و خدا رو پیدا کنی!... ) شاید این حرف برای ما خنده دار به نظر بیاد اما برای یک غیر مسلمون این حرف خیلی بزرگ و قشنگه( ... چند شب پیش تلفنی با نامزدم صحبت کردم...هیچ امیدی نیست. نه اینکه نتونه !نه!....نمی خواد خدا رو ببینه...من میدونم چرا...چون اگر خدا رو نبینی مجازی همه کار انجام بدی و این چیزیه که من ازش متنفرم. چند شب پیش به من گفت که مثل همیشه خیلی دوستم داره اما حاضر نیست درباره این مسئله فکر کنه." صداش میلرزید ادامه داد :" منم بهش گفتم که منم خیلی دوستش دارم اما خدا رو خیلی بیشتر از اون دوست دارم و به همین دلیل هم حاضر نیستم دیگه به ازدواج با اون فکر کنم." روشو کرد به من، خدا توی چشمهاش چشمه جاری کرده بود با بغض گفت:" این یعنی من به خاطر خدا به عزیزترین دوستم گفتم نه. پس من برای خدا زندگی میکنم... این همون چیزیه که تو اونروز به ویدد )دختر الجزائریه( میگفتی نه؟ اینکه آدمهایی هستند که همه زندگیشون برای خداست و نه فقط ساعات دعا کردنشون...منهم جزو اونهام...مگه نه؟
گریه میکرد. حس میکردم فشار زیادی رو قلبشه. خودش ادامه داد:" من برای خدا زندگی میکنم و حالا هم میخوام بدونم واقعا خدا چه چیزهایی گفته؟ من نگرانم! پریشب تا دیر وقت با بچه ها درباره مسیحیت و اسلام صحبت کردم. ریاض گفت که مسیحیت تحریف شده این راسته؟...اون بهم گفت که بیام پیش تو واین سوالها رو از تو بپرسم. حالا تو به من بگو اگر اونهاییکه من تا حالا خوندم رو خدا نگفته پس خدا چی گفته؟!...
بغلم کرد. اشکهاش روی مقنعه م میریخت. کنار اتوبان نشستیم: کاری غیر معمول و غریب . یک نفر این گوشه اتوبان داشت برای خدا گریه میکرد: کاری غیر معمول تر و غریب تر. چه حالی شدم. بغلش کردم. باهاش نشستم. باهاش به از دست دادن یک عزیز فکر کردم. باهاش به خدا متوسل شدم. باهاش گریه کردم. باید برای خدا از عزیزترین متعلقاتت بگذری تا خدا برات دعوت نامه اختصاصی بفرسته. گفتم:
- اشکهای فرشته ها روی صورت تو چکار میکنه دختر مسلمون؟!
سرش رو بلند کرد. نگاهم کرد. گفتم اسلام یعنی تسلیم بودن در برابر خدا. تو خودت گفتی که تسلیم خدایی! از پشت چشمه های چشم هاش خندید. گفتم:" من به دوستی با تو افتخار میکنم. خدا به همه کمک میکنه. اما تو به خاطر خدا از عزیزترین فرد زندگیت گذشتی مطمئن باش اون برای این کار تو پاداش خیلی ویژه ای در نظر گرفته. اون به تو خیلی ویژه کمک میکنه. من یقین دارم تو اون چیزی رو که دنبالشی پیدا میکنی."
درباره مسیحیت حرف زدیم. درباره دینداری صحبت کردیم. درباره زندگی با افراد معتقد. درباره عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم. و چقدر از شنیدن این آیه لذت برد . قرار شده برای یکی از کشیشهایی که بهش اعتماد داره ای میل بزنه و درباره تحریف انجیل بپرسه....حالا میفهمم چرا باید این دختر اینهمه مدت همیشه سر بحث های ما سر برسه و همیشه تو گفتگوهای ما باشه.
الان یک اتفاق خیلی قشنگی تو خوابگاه افتاده و اون اینکه یک سری جلسات بحث منظم شروع شده و برای من خیلی جالبه که بچه ها اینقدر جدی بحث ها رو دنبال میکنن. خیلی احساس رضایت میکنم...خیلی خوشحالم... خدا کنه همه مون کارگرهای خوبی برای خدا باشیم. اون تنها کسیه که دستمزد خدمتکار هاشو خیلی بیشتر از اونچه حقشونه بهشون میده.
شنبه پانزدهم دی 1386-8:26 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

قیصر امین پور رفته است اما آثارش همیشه می ماند
یک روز در دانشکده ادبیات قدم می زدم هی با خودم گفتم برم بهش بگم شما چه کرده ای؟ اشعارتان واقعا ماندنی است .باز گفتم چه کاریه ؟حداقل به خاطر یه سوال یا چیزی شبیه این آدم وقت یه استاد رو می گیره نه همینجوری واسه تعریف و تمجیدهایی که صبح تا شب هزارتاشو می شنوه. اما دریغ و صد دریغ که هفته بعدش از دنیا رفت و حسرت اون دیدار برام موند
این شعرشو من خیلی دوست دارم:
صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد:
پاک کن بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست
توبگو: من کجا حق دارم؟
مشقهایم را روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟
می روم دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید
از سر سطر نوشت
یکشنبه نهم دی 1386-7:31 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

به خاطر دوستان گلم:
این روزها خیلی گرفتارم و نمی دونم چرا انقدر زود همه چیز دیر می شه . یه چیز دیگه : این روزها سعی می کنم کمتر مال خودم باشم یعنی وقتم رو به کارهای مربوط به خودم بدم و سعی میکنم اگه کاری از دستم بر می آد واسه دیگران انجام بدم .گاهی که خسته می شم با خودم می گم: آخه واسه چی؟ تا چه حد؟ اگه توقع ایجاد کنی چی؟ اما جوابش آسونه من واسه رضایت روح خودم از خودم این کارو می کنم و خود این کار یه جور عبادته والبته اگه توقعی نابجا ایجاد کنم به طرف می فهمونم که حالیمه!و حد خودش رو بدونه و سو استفاده نکنه اما فکر می کنم این سوالها مربوط به وسوسه های شیطونه که اینجور وقتها دعا می کنم خدا نیتم رو خالص کنه . همین
راستی یه چیزی ! دیروز داشتم با خدا درد دل می کردم یهو دیدم دارم با لهجه شنبه و چهار شنبه باهاش حرف می زنم ! خدا شفا بده
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386-8:1 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

شعر ی که گذاشتم رو حتما بخونید حتی اگه حوصله
ندارید چون این شعر به نظر من یه شاهکاره و حیفه خونده نشه ![]()
یکشنبه چهارم آذر 1386-0:51 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

صدایم کن ای عشق
دل روشنی دارم ای عشق
صدایم کن از هر کجا می توانی
صدا کن مرا از صدفهای سرشار باران
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟
بگو با کدامین افق می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین نفس می توان تا شقایق خطر کرد؟
مرا می شناسی تو ای عشق
من از آشنایان نزدیک آبم
و همسایه ام مهربانی است
و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد
پرم از عبور پرستو ،
صدای صنوبر
سلام سپیدار
و در من تپش های قلب علف ریشه دارد
دل من گره گیر چشم نجیب گیاهست
صدای نفس های سبزینه را می شناسم
و نجوای شبنم
مرا می برد تا افق های باز بشارت...
مرا می شناسی تو ای عشق
که در من گره خورده معنای رویش
گره خورده ام من به دلتنگه برگ
گره خورده ام من به صبح شقایق
گره خورده ام من به بال کبوتر
گره خورده ام من به پرهای پرواز
گره خورده ام من به معنای فردا
گره خورده ام من به آن راز روشن
که می آید از سمت سبز عدالت
دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از ذهن زاینده ابر
مرا زنده کن زیر آوار باران
مرا تازه کن در نفسهای بارآور برگ
مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به گلهای شوقی که اینسو
شکستند و آنسو شکفتند
دل شاعری دارم ای عشق
صدایم کن از جوشش چشمه شعر
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از وسعت هر چه خوبیست
صدایم کن از قله های نیایش
صدایم کن از عرش
عرش پرستش
دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سبدهای بارآور باغ
دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده شب
صدایم کن از رکعت اول عشق
صدایم کن از بام قدقامت دل
صدایم کن ای عشق
صدایم کن از اوج بر قله صبح
صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور
صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر
ترا می شناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
بدستم چراغ دلم را گرفتم
ودر کوچه عطر عبور تو پر بود
ودر کوچه باران
چه یکریز وسرشار...
گرفتم به سر چتر باران
کسی در نگاهم نفس زد
وسرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم
و سرتاسر روز
پر از جستجوی توهستم
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه
دل روشنم را صدا کن به سمت سحرگاه خورشید
دل روشنم را صدا کن
به معنای بی منتهایی که با روشنیهاست
مبادا فریبی دلم را به بازی بگیرد
مبادا دروغی بخندد
کبوتر بمیرد.......
محمدرضا عبدالملکیان
یکشنبه چهارم آذر 1386-0:43 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

خدا مرا به اسم کوچکم صدا زده
مرا که دست کوچکم
به سوی دست او دراز
و قلب من
فقط برای قلب او
نوای ربنا زده
خدا مرا
به اسم کوچکم صدا زده
و بر تمام غصه ام
به روی نقش دردهای کهنه ام
نشان "یاخدا" زده
...
همین
فقط همین بس است
خدا مرا
به خاطر خودم صدا زده
رعنا صنیعی
شنبه بیست و ششم آبان 1386-7:11 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده در پیله نگاه کرد.سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام سعی خودرا کرده و نمی تواند ادامه دهد. آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد پروانه براحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود. آن شخص بازهم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند واز بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد.
درواقع پروانه بقیه عمرش را به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چیزی که آن شخص باهمه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.
گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی به آن نیاز داریم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم و به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم
من قدرت خواستم وخدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم
من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم
من سعادت و ترقی خواستم و خدا قدرت تفکر و قدرت ماهیچه داد تا کار کنم
من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم
من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند
من محبت خواستم و خدا فرصتهایی برای محبت به من داد
من به هرچه که خواستم نرسیدم
اما به هرچه که نیاز داشتم دست یافتم.........
یکشنبه ششم آبان 1386-22:34 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام
لطفا طی یک عمل نیک و خداپسندانه به مصداق شعر :"تو نیکی می کن و در دجله انداز "به یک دانشجوی علوم اجتماعی کمک کنید :
موضوع پایان نامه ایشان "مشکلات دختران شاغل در شرکتهای خصوصی" است
لطفا اگر مطلبی در این مورد هرجا به چشمتان خورد ادرس مطلب را دریغ نکنید.حتی اگر وبلاگ یا سایت مربوط می شناسید.
باتشکر ( ستاره)![]()
سه شنبه یکم آبان 1386-17:30 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

می خوام یه کاری کنم یه کاری که از این یکنواختی و چه کنم چه کنم در بیام که کمتر عمرم رو هدر بدم اما چه کاری؟ پیشنهاد شما چیه؟
دلم می خواد پرواز کنم اما صدحیف............
فصل پرواز دل از پنجره پر خواهد زد
عاقبت چلچله دل را به سفر خواهد زد
چهارشنبه هجدهم مهر 1386-22:45 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام بازم اوقاتم تلخه ولی نه از دست خودم از دست این بلاگفا![]()
![]()
باباااااااااااااااا کسی نمی دونه چرا نصف بیشتر نظرات با وجود تایید نمایش داده نمی شن؟ ![]()
چهارشنبه هجدهم مهر 1386-22:40 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

این مطلبو از وبلاگ دوستی برداشتم:
در خواب، کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم .
به هر روز که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت پا بود .یکی مال من ودیگری مال خدا .
جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده را می دیدم. خاطرات خوب ،
خاطرات بد ، زیبایی ها ، لبخندها، شیرینی ها ، مصیبت ها و ... همه و همه را می دیدم .
اما دیدم کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پاست . نگاه کردم ، همه سخت ترین
روزهای زندگیم بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، دردها، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که تنهایم نمی گذاری و هیچ وقت
مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه ،
چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها
تنها رها کنی؟
چگونه؟
خداوند مهربان مرا نگاه کرد لبخندی زد و گفت : فرزندم من به تو قول دادم که
همراهت خواهم بود . در شب و روز در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نکردم ،
حتی برای لحظه ای کوتاه،
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است.
وقتی که تو را به دوش کشیده بودم !!!
چهارشنبه یازدهم مهر 1386-23:0 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام خد،ا سلام عزیز، سلام مهربون، سلام ای کسی که مهربونتر از یه مادر دستمو گرفتی و تا اینجا منو آوردی تا اینجا که خیلیا دوست دارن جای من باشن خودم میدونم که عددی نبودم تو منو تو چشمهای مردم عزیز کردی تو به من موقعیت اجتماعی خوب دادی تو به من خونواده مهربون عطا کردی تو پله پله منو بالا بردی و توی آخرین پله پیشرفتم در حالیکه می دونستم شایسته اون مقام نیستم کمکم کردی و بهم گفتی به من توکل کن به من تکیه کن و من ، من نادون ، من قدرنشناس ، منی که همیشه و همه جا می گفتم من هیچی از خودم ندارم و هر چی دارم عنایت اونه یهو خام شدم حماقت کردم نادونی کردم و به خودم مغرور شدم وبدتر از اون وسوسه شدم تا برم و از بنده ات کمک بخوام یادم رفت که تا اینجاش هم که اومدم با پای خودم نیومدم تو منو آوردی وبعدش دعوام کردی مثل یه بابای مهربون که به بچه اش اخم می کنه تنبیهش می کنه وته دلش برا بچه غصه می خوره تنبیهم کردی اولش ناراحت شدم فهمیدم چیکار کردم اما بهم برخورد گفتم من که کاری نکردم فقط قصد داشتم برم از یکی کمک بخوام که نخواستم اما حالا خوب می دونم چیکار کردم حتی اگه عملا کاری نکردم ناسپاسی کردم شاید دعای پارسال شب قدر این بود که تنبیهم نکن لطفا امتیازاتی رو که ازم گرفتی بهم برگردون اما دعای امسالم فقط اینه:من خیلی خجالت زده ام اونقدر که حتی توی این شب قدر روم نمی شه پاشم برم مسجد برای این دل صاحاب مرده دعا کنم. لطفا باهام آشتی کن، لطفا لبخند بزن ،روتو ازم برنگردون ،هیچی نمی خوام جز رضایت تو، جز نظر لطف تو، لطفا بازم به من لبخند بزن ...
یکشنبه هشتم مهر 1386-19:11 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

ذهنم آشفته است خیلی قاطی کرده ام قسمتی از این آشفتگی مربوط به کارهای پیش بینی نشده ایست که دارم وپاک برنامه ریزی قبلیم رو به هم ریخته وقسمتی از اونهم بخاطر تردید در انتخاب هدفه و آینده نامعلوم ...
فکر می کنید اگر می دونستیم چه اتفاقی قراره بیفته زندگی چه جوری بود؟ با وجود اینکه الان انقدر ذهنم درگیره که آرزو می کردم کاش لا اقل چند درصد می تونستم پیش بینی کنم که قراره چی بشه، اما دلم نمی خواست کاملا خبر داشته باشم چون فکر می کنم اونوقت زندگی خیلی بی معنی بود و خیلی بی مزه می شد.
می خواستم چند وقت سراغ اینترنت نرم بقول معروف :" توبه کردم که ننوشم می و رندی نکنم " اما این توبه هم به سرنوشت توبه های دیگه دچار شد .فکر می کنم تا مدتی سراغ وبلاگم نیام بلکه خدا شفای عاجل به این ذهن پریشان عنایت کنه! اما شما کامنت بذارین حداقل برای عیادت هم که شده!![]()
دوشنبه دوم مهر 1386-0:3 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

لطفا ازم نپرسین شعر مال کیه چون بیشتر شعرهایی که می نویسم نمیدونم از کیه اگه بدونم می نویسم :
من امشب باز بیدارم
وابری با رسولان بلورینش مرا با نام می خواند:
"اسیر دره های شب!
بیا پرواز کن تا وسعت خورشید"
و من با خویش می گویم:
ـ نمی داند که بال خیس را تاب پریدن نیست.................
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386-22:14 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

تو که آرام می خوانی قنوت گریه هایت را
میان ربنای سبز انگشتت دعایم کن
صادقانه از تمام دوستان التماس دعا دارم. باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386-22:9 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

چند لحظه تامل:
مایوس مباش زیرا ممکن است آخرین کلیدی که در جیب داری قفل را بگشاید
تروتی ویک
انحطاط ادبیات یک ملت دلیل بر انحطاط آن ملت است
گوته
اساسا روح که بزرگ شد تن به زحمت می افتد وروح که کوچک شد تن آسایش پیدا می کند
شهید مطهری
اشخاصی که هرگز وقت ندارند آنهایی هستند که کمتر کار می کنند
شوپنهاور
تجربه نامی است که همه افراد روی اشتباههای خود می گذارند
اسکاروایلد
دنیا به من مدیون است ومن به مادرم
ادیسون
شنبه هفدهم شهریور 1386-9:4 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

شعری که نوشتم نمی دونم از کیه اما آقای قره داغی آوازش رو اجرا می کنه من این شعرو هرسال روز تولد آقا بلند می خونم وبه سبک خودم براش جشن تولد می گیرم
شنبه هفدهم شهریور 1386-8:55 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

تمام خاک را گشتم بدنبال صدای تو
ببین باقی است روی لحظه هایم جای پای تو
اگر مومن اگ کافر ، بدنبال تو می گردم
چرا دست از سر من برنمی دارد هوای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پراز داغ شقایقهاست اوازم برای تو
تورا من با تمام انتظارم جستجو کردم
کدامین جاده امشب می گذارد سر به پای تو؟
نشان خانه ات را از تمام شهر پرسیدم
مگر انسوتر است از این تمدن روستای تو؟
سه شنبه ششم شهریور 1386-20:14 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

خداوند برای هرکس همونقدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره .این یک رابطه دو طرفه
است خداوند بعضی ها حتی نمی تونه یه شغل ساده برای مومنش دست وپا کنه یا زکام ساده ای رو بهبود بده چون مومن به چنین خداوندی توقعش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست . خداوند ان شبانی که با موسی مجادله می کرد البته با خداوند موسی و ابراهیم همسنگ نیست و خداوند ابراهیمی که از شدت ایمان در اتش میره یا تیغ بر گلوی فرزندش می کشه البته که از خداوند ان شبان بزرگتر و قویتره اما حتی چنین خداوندی هم در برابر خداوند علی به طرز غریبی کوچیکه . اگه ابراهیم برای تکمیل ایمانش محتاج معجزه بازسازی قیامت بر روی زمین بود یا موسی محتاج تجلی خداوند بر طور، علی لحظه ای در توانایی و اقتدار خداوندش تردید نکرد و همواره می گفت که اگر پرده ها برچیده شوند ذره ای بر ایمان او افزوده نخواهد شد. خداوند علی بی شک بزرگترین خداوندیه که می تونه وجود داشته باشه ، ما اگه بتونیم تنها به گوشه ای از دامن علی چنگ بزنیم رستگار شده ایم اما برای کسی که ایمان نداره متاسفانه خداوندی هم وجود نداره
برگرفته از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس"نوشته مصطفی مستور-صفحه 88
یکشنبه چهارم شهریور 1386-23:13 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلامی چو بوی خوش آشنایی
بعداز یک افسردگی حاد اومدم سراغ وبلاگم آخه خداییش خییییییییییییلی لوسین خییییییییییییلی هم کم لطف من وبلاگهاتونو بجای خوندن می خورم اونوقت شما هیچ توجهی ندارین که اون تیتر بخشی از کتاب جادوی فکر بزرگ زیرش مطالبی نوشته که با دفعه قبل فرق داره زیر اون هم یه مطلب جدید دیگه بود یه خورده زحمت بکشین بازبینی بفرمایین...... اونوقت هی می گین چرا آپ نمی کنی ؟
حیف من که نشستم ۵۰ صفحه کتاب خلاصه کردم تا شما نخواین زحمت بکشین کتاب بخونین آخر مطلب هم نظر خواستم که به همین شیوه ادامه بدم یانه؟جواب معلومه دیگه ولی خوب بود محترمانه می گفتین نه!
یکی بیاد این صندلی رو از زیر پام بکشه تا من از سقف آویزون شم ......................... د..بیاین دیگه!
سه شنبه سی ام مرداد 1386-7:51 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

کسی میدونه چرا نصف کامنتها با وجود تایید برای نمایش داده شدن نشان داده نمی شوند؟به مطلبی که ۳۲ کامنت داره نگاه کنین به جون خودم همشون رو تایید کردم ولی نصفش نمیاد!![]()
شنبه سیزدهم مرداد 1386-7:12 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

بخش هایی از کتاب جادوی فکر بزرگ :
خود را در برابر عذرتراشی یا بیماری شکست پذیری واکسینه کنید
چهار نوع از رایج ترین شکل های عذرتراشی:
1-فقدان تندرستی
2-فقدان هوش
3-فقدان سن مناسب
4-فقدان شانس و اقبال
یک دوست گلف باز دارم که یک دست داردو گلف باز بی رقیبی است یک روز از او پرسیدم که چطور توانسته است تنها با داشتن یک دست چنین روش بی نقصی در بازی پیدا کند در ضمن گفتم بسیاری از گلف بازها با وجود داشتن دو دست نمی توانند اینقدر خوب بازی کنند پاسخ او پرمعنا بود:
"خوب تجربه به من ثابت کرده است که(دیدگاه درست و یک دست)همیشه بازی را از (دیدگاه غلط و دو دست)می برد"
راههای مقابله با عذر تراشی فقدان تندرستی:
1-درباره بیماریهای خود صحبت نکنید
2-نگران سلامتی خود نباشید
3-خوشحال باشید که تا همین اندازه سالم وتندرست هستید
4-به خود بگویید فرسودگی بهتر از شکستگی است
راههای مقابله با بهانه فقدان هوش:
1- هرگز خودتان را کم هوش و دیگران را باهوش تصور نکنید
2- روزی چند بار به خود یاداوری کنید "نگرشهای من مهمتر از هوش من است"*
3- به یاد داشته باشید توانایی فکر کردن مهمتر از توانایی حفظ کردن اطلاعات است
داستانی از انیشتین نقل می کنند به این صورت که وقتی از او پرسیدند یک مایل چند فوت است پاسخ داد نمی دانم چرا باید مغزم را از اطلاعاتی پر کنم که می توان انها را به دو دقیقه در هر کتاب مرجعی یافت؟
*چرا بعضی از نوابغ ناموفقند:چون به عوض اینکه توان ذهنی فوق العاده شان را به سمت جستجوی راههای موفقیت امیز هدایت کنند از ان برای یافتن دلایل شکست ایده ها و کارها استفاده می کنند نگرش و طرز فکری که هوش شما را هدایت می کند بسیار مهمتر از میزان هوش شماست
راه حل های رهایی از عذرتراشی های سن:
1-به سن کنونی خود خوش بینانه نظر کنید
2-حساب کنید که برای سازندگی و موفقیت هنوز چه مقدار فرصت باقی است به یاد داشته باشید که افراد سی ساله هنوز هشتاد درصد از زندگی فعالشان را پیش رو دارند(اگر سن فعال هر فرد را 20 تا 70 سال در نظر بگیرید)
3-فرصتهای اینده را به انجام کارهایی که واقعا می خواهید انجام دهید اختصاص دهید
راه حل های غلبه بر بهانه فقدان شانس:
1-قانون علت ومعلول را بپذیرید اگر دقت کنید در هر چیزی که به ظاهر شانس بد یک نفر خوانده می شودعلل مشخصی وجود دارد
2-خیال بافی نکنید در عوض به تقویت قابلیتهایی که موجب موفقیت شما می شوند تمرکز کنید
مطالبی که انتخاب کردم مفید بود یا نه؟ در پست های بعدی ادامه بدهم یا خودم را خسته نکنم؟ البته خودم اعتقاد دارم هرکس باید خودش این کتاب را بخواند چون خلاصه مطلب نمی تواند انطور که باید حق مطلب را ادا کند.حتما نظرتان را بنویسید
شنبه سیزدهم مرداد 1386-4:55 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

اگر بتوانم از شکستن یک دل جلوگیری کنم، زندگیم بیهوده نخواهد بود.
اگر بتوانم یک زندگی را از درد تهی سازم و یا رنجی را فرو نشانم و یا به سینه سرخی ضعیف کمک نمایم تا دوباره به لانه خویش بازگردد ، زندگیم بیهوده نخواهد بود......... "امیلی دیکنسون"
انسان خردمند فرمانروای ذهن خویش است و انسان بی خرد بنده آن.
" پابلیلیوس سایروس"
شاید هلن همان ذره ای است که باید در صدف صبر و آرامش من به مروارید تبدیل شود
"خانم سولیوان"
شنبه سیزدهم مرداد 1386-4:43 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

دوستان لازم به ذکر است که مطلبی که نوشتم قسمتی از کتاب جادوی فکر بزرگ است نه تجربه شخصی اعتماد به نفس خودم بد نیست انقدر هست که بتونم بگم خودم رو دست کم نمی گیرم این مطالب رو برای این انتخاب کردم که بتونم پله پله بقیه رئوس مطالب اون کتاب رو در اینجا بذارم چون اولین فصلش راجع به داشتن اعتماد به نفس بود ![]()
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386-7:58 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

بخشی از کتاب جادوی فکر بزرگ:
ساعت سه بعد از نیمه شب بود ولی جرقه ای ذهن مرا ناباورانه روشن کرده بود برای اولین بار نقطه ضعف خودم را می دیدم. دریافتم که همیشه سد راه خود می شده ام .انقدر درون خود را کاویدم تا آن که فهمیدم فقدان قوه ابتکار در من به دلیل انست که هیچ وقت به ارزشهای وجودی خودم ایمان نداشته ام .
بقیه آن شب را فقط نشستم و فکر کردم که چگونه از وقتی یادم می آید اعتماد به نفس نداشته ام و همیشه از فکرم علیه خودم استفاده می کردم در حالیکه می توانستم از آن به سود خود استفاده کنم .من خودم را دست کم گرفته بودم. متوجه شدم که در همه کارهایم جای پای خود کم بینی پیداست. بعد متوجه این نکته شدم که تا زمانی که به خودم ایمان نداشته باشم هیچ کس نمی تواند به من اعتقاد پیدا کند.
"همان وقت تصمیم گرفتم دیگر خودم را دست کم نگیرم"
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386-4:41 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

کتاب می خواهید بخونید؟
کتاب جادوی فکر بزرگ ( نوشته دکتر د- شوارتز ترجمه ژنا بخت اور) کتاب خییییییییییییییییییییلی خوبیه امتحان کنید پشیمون نمی شید.
کتابیه که به درد هر کسی با هر سن و سال و با هر میزان تحصیلات و باهر شغلی می خوره.
شاید اگه عمری بود یه تیکه هاییش رو اینجا اوردم .
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386-5:10 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سیمای منافقان:
1. گمراه وگمراه کننده اند
2. خطاکارند و به خطاکاری تشویق می کنند
3. به رنگهای گوناگون ظاهر می شوند و از ترفند های گوناگون استفاده می کنند
4. برای شکستن شما از هر پناهگاهی استفاده می کنند ودر هر کمینگاهی به شکار شما می نشینند
5. قلبهایشان بیمار و ظاهرشان اراسته است
6. در پنهانی راه می روند واز بیراهه ها حرکت می کنند
7. وصفشان دارو و گفتارشان درمان اما کردارشان دردی است بی درمان
8. بر رفاه و اسایش مردم حسد می ورزندوبر بلا و گرفتاری مردم می افزایند
9. امید واران را ناامید می کنند
10. انها در هر راهی کشته ای ، در هر دلی راهی و بر هر اندوهی اشکها می ریزند
11. مدح و ستایش را به یکدیگر قرض می دهند و انتظار پاداش می کشند
12. اگر چیزی را بخواهند اصرار می کنند و اگر ملامت شوند پرده دری می کنند و اگر داوری کنند اسراف می ورزند
13. انها برابر هر حقی باطلی و برای هر دلیلی شبهه ای و برای هر زنده ای قاتلی و برای هر دری کلیدی و برای هر شبی چراغی تهیه کرده اند
14. با اظهار یاس می خواهند به مطامع خویش برسند وبازار خود را گرم سازند وکالای خود را بفروشند
15. سخن می گویند اما به اشتباه و تردید می اندازند و وصف می کنند اما فریب می دهند
در اغاز راه را اسان و سپس در تنگناها به بن بست می کشانند
انها یاوران شیطان و زبانه های اتش جهنم می باشند
انان پیروان شیطانند و بدانید که پیروان شیطان زیانکارانند
نهج البلاغه – خطبه 194
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386-5:6 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

داشتم حناق می گرفتم چون چند روز پیش مامورین محترم مخابرات تشریف فرما شدند جهت امر خیر کابل برگردان و در یک اقدام خداپسندانه !!! سیم های تیلیفون و برق را قاطی پاطی کردند و زدند همه سیمها را باهم کن فیکون کردند و به همین جهت بود که چند روزی پیدام نبود .
خدا پدر گراهام بل را بیامرزد راستی می گن اختراع تلفن کار اون نبوده؟ اره؟
خوب خدا پدر مخترع تلفن را(هر کسی که هست) بیامرزد
ولی خودمونیم خوبه که ادم وقتی پیداش نیست ازش سراغ بگیرن ذوق کردم دیدم فهمیدین نیستم بابا مرامتون منو کشته.................
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386-4:57 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته




