تبليغاتX
حرفهاي تنهايي
 
حرفهاي تنهايي

گفتگوي من با تو
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

به من گفتن با آقاجون صحبت کنم و راضیش کنم بره آمپولهای شیمی درمانی رو تزریق کنه . چون راجع به بیماریش زیاد حرف نمی زد فکر می کردیم از چیزی خبر نداره وقتی بهش زنگ زدم گفتم آقاجون چرا نمی ری آمپول بزنی دوره درمانتو باید کامل کنی اون گفت:من دیگه عمر خودمو کردم  شما می خواین منو جوون کنین ولی سرطانو می خواین چیکار کنین؟ گفتم دکتر تجویز کرده حتما یه تاثیری داره که نوشته گفت :کدوم دکتره که نسخه ننویسه؟

خواستم بگم آقاجون من هم این روزها رو تجربه کردم من هم این بیماری رو داشتم ولی خجالت کشیدم از صبر و آرامش اون خجالت کشیدم یادم به روزهایی افتاد که نمی دونستم دوره بیماریم به خیر و خوشی تموم می شه و می گذره و گاهی بیقرا رمی شدم .

یعنی تموم اون روزهایی که ما واسه آقاجون نقش بازی می کردیم و می گفتیم دکتر گفته همه چیز مرتبه آقاجون می دونست دکترها جوابش کردن؟ اون مارو ساکت و اروم نگاه می کرد و حرفی نمی زد

لطفا برای آقاجون دعا کنین



یکشنبه پنجم خرداد 1387-8:30 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته