تبليغاتX
حرفهاي تنهايي
 
حرفهاي تنهايي

گفتگوي من با تو
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

به من می گن یه عکس گذاشتی بی هیچ توضیحی!!!(قابل توجه مریم)آخه قدرت نمایی خدا توضیح می خواد؟ گل به این قشنگی توضیح می خواد؟ فقط ببین و لذت ببر و بگو :تبارک الله احسن الخالقین


چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387-9:56 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته



شنبه هفتم اردیبهشت 1387-5:56 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته

 

ما یه همسایه داریم که قوانین خوب و کلی برای تربیت بچه هاش وضع کرده یکیش اینه که هر کس درباره خودش حرف بزنه اینطوری شکایت بچه ها از هم به حداقل می رسه و  غیبت کردن رو هم یاد نمی گیرن اگر هم دوتا بچه بخوان اون رو در جریان اختلافشون قرار بدن می گه این موضوع بین شما دوتاس سعی کنین خودتون حلش کنین و اگه به نتیجه نرسیدین من راهنمایی می کنم یه قانون دیگه اش اینه که از وقت هر کاری فقط برای همون کار استفاده کنیناین باعث می شه نظم کارها به هم نریزه و یه قانون دیگه اش اینه که احساستون رو به همدیگه بگین اگر ناراحتین یا اگر خوشحالین به همدیگه بگین و دلیلش رو هم بگین چون ممکنه همدیگه رو بدون اینکه خودتون بدونین ناراحت کرده باشین یه قانون دیگه اش هم اینه که هرکس یه سهم کار داره که باید انجام بده و تا سهم کارش رو انجام نداده نمی تونه به کار دیگه ای بپردازه اگر هم از کسی کمک گرفت بعدا باید جبران کنه اینطوری جلوی تنبلی و سوءاستفاده گرفته می شه

چندتا قانون دیگه هم داره که الان یادم نیست اما عجیب اینه که بچه سه ساله اش تمام این حرفها رو می فهمه و به این نکته ها عمل می کنه و حتی همسرش هم که مرد سی وچند ساله ایه به همین قوانین عمل می کنه وبا همین جملات ساده خیلی از مشکلاتی که توی زندگی پیش میاد رو از بین برده یه حرف خوبی هم می زنه و اون اینه که تا فرصت داریم قدر باهم بودنمون رو بدونیم واز این فرصت برای محبت کردن به هم استفاده کنیم

یادم اومد که وقتی رضا واقاجون مریض شدن چقدر باهاشون مهربونتر شده بودم چرا ما فکر می کنیم وقتی یکی توی سراشیبی افتاد باید بهش محبت کنیم ؟

 

راستی دیشب خوابی دیدم که خیلی دلم می خواد تعبیرش رو بدونم خواب دیدم توی تاریکی شب توی یه جاده کمربندی کوهستانی یک طرفه دارم خلاف جهت ماشینها راه میرم یه جایی مثل جاده دماوند . هیچ جا رو نمی دیدم برف و بارون اومده بود زمین پراز سنگ و آهن و زباله بود و با هرقدم که برمی داشتم چیزهایی به دست وپام می خورد وباعث می شد تعادلم رو از دست بدم می دونستم که باید اون راه رو برم و عزمم رو هم جزم کرده بودم که ادامه بدم لباس سفیدی هم تنم بود که به خاطر اون خوشحال بودم و می گفتم خوبه لااقل ماشینها منو می بینن و به من نمی زنن وقتی بیدار شدم صدای قشنگ اذان صبح رو شنیدم که منو از حال و هوای سرگردونی خوابم درآورد .ممکنه به کارم ربط داشته باشه؟کاری که منتظرم جواب نهایی رو برای استخدام بدن؟

 خدایا مثل همیشه خودمو به تو می سپرم...



شنبه هفتم اردیبهشت 1387-3:38 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته