توجه: گذاشتن لینک به معنی تایید مطالب وبلاگها نیست
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
لینک ها
مسافر عشق
از مشهد تا بریزبن
حسرت خیس
دهکده تخصصی اموزش ایرانیان
در نیمه شب
لب گزه
اسمان پر ستاره
مریمونه
اشک ولبخند
از رون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است
welcome
ترانه خلقت
دنیای سه خواهر
تاراج لحظه های تنهایی
جنگجوی صلح جو
دختری که می خواد بهترین باشه
تک ستاره هفت آسمون
یک آ سمان ترانه
خرس قهوه ای
بلاگرد
جمعیت ثارالله
نیمه تاریک ماه
مجاهدین
اشپزخانه شیندخت
نور قرآن
سی و یک شب
مادر دلتنگتم
کلمه به کلمه
منتظران اقا
واستادنیا
درد ودرمان
دروغی بنام تکامل
ماتم کده
سمیرای تنها
دانشجویان باحال دانشگاه خلیج همیشه فارس
سفیر(یک خانم ایرانی در فرانسه)
ستاره های بی نشان
دوستی
بچه کوچولو
دانشجوی ریاضی پیام نور
آموزش و ترفندهای کامپیوتر
گل سرخ همدان
قالبهای رایگان وبلاگ
کامران نجف زاده
ایت الله جوادی املی
استاد شجریان
دکتر رحیم پور ازغدی
ایت الله خامنه ای
فال حافظ
عمو پورنگ
آرشیو پیوندهای روزانه
تصمیم گرفتم گاهی با اجازه دوستان یه تیکه از وبلاگشون رو با درج منبع اینجا بذارم تا دیگران با اون وبلاگها بیشتر آشنا بشن و اگه دوست داشتن به لینکها سر بزنن ومی خوام از وبلاگ سفیر شروع کنم چون حیفم اومد مطلبی رو که گذاشته بود نبینید :
توضیح:این وبلاگ متعلق به یک خانم دانشجوی دکتراست که در فرانسه درس می خونه.
- سلام !
سرم رو بلند کردم و نامه ای رو که تازه جلوی نگهبونی خوابگاه تحویل گرفته بودم تا کردم. امبروژا بود! جواب دادم :
- "سلام! دهه! تو چقدر زود رسیدی! بیا اینم گلهای سهمیه امروزت ! دیگه مجبور نیستم بچسبونمشون روی در اتاقت! بیا مال تو!"
گلها رو ازم گرفت و خندید اما نه مثل همیشه با شیطنت و ذوق. به نظرم آروم اومد گفت:" بیا بریم ژِآن!" Geant)یک فروشگاه غول و بزرگ اون سر دنیا!(
- بریم ژِآن چه کار کنیم؟!
- من چه میدونم! بریم آب بخریم!
- خب میریم سوپر او SuperU)یک فروشگاه کوچک تر اما روبروی خوابگاه( آب میخریم چرا بیخود بریم اون سر شهر؟
- آخه میخوام باهات حرف بزنم
خب! حالا موضوع فرق میکرد. گفتم:" باشه. نمازم رو بخونم و بریم." طبق معمول چند وقت اخیر موقع نماز در اتاق رو نیمه باز میذارم برای اینکه اگرکسی اهلشه، براش سوال پیش بیاد و بیاد بپرسه! امبر در اتاق رو آروم هل داد و سرش رو از لای در آورد تو. مجسم کنین یک در یه کم باز که یک سرتا گردن از وسطش اومده بیرون و بدون اینکه چیزی بگه نگاهتون میکنه – درسته که سر نماز بودم اما قوه تخیلم که فعال بود!- معمولا وقتی میومد تو اتاقم و میدید سر نمازم دوباره در رو پیش می کرد و میرفت اما امروز نه. بعد از نماز راه افتادیم که پیاده بریم فروشگاه ژآن. تو راه گفت بچه ها بهش گفته ن که دیشب تا 12 شب بیدار بودیم و بحث میکردیم. گفتم:" آره". گفت:" بحث سر چی بود؟". گفتم:" طبق معمول اعتقادی بود!" )یعنی در اون لحظه حوصله هم نداشتم که بیشتر از اون توضیح بدم ضمن اینکه اینقدر بحث اعتقادی زیاد میکردیم که فکر کردم دیگه گفتن نداره(خیلی جدی گفت:" اه! من یکی از بهترین شبهای زندگیم رو از دست دادم")!!( .....داشتم با خودم فکر میکردم که منظورش ازین جمله چی بوده که ادامه داد:" یه چیزی رو میدونی؟... از اون روزی که تو با یقین گفتی که از اون آب نبات ها نمی خوری چون ژلاتین خوک توشه منهم دیگه نخوردم!!") موضوع مال چند شب پیش بود که یکی از بچه ها بهم از این آب نبات کشدار ها تعارف کرد و چون توش ژلاتین داره و ژلاتین اروپا هم معلومه از چی تامین میشه من نخوردم . وقتی امبروژا ازم پرسید که چرا نمی خورم خیلی جدی بهش گفتم چون خدا دستور داده( ... تعجب کردم! گفتم:" اما اون دستور مال مسلونهاست تو دیگه چرا نمی خوری؟". گفت:" مگه تو نگفتی اینو خدا گفته؟... اگر واقعا خدا گفته اینو نخورین منم نمی خورم. اگر خدا یک حرفی رو بزنه دیگه به دین ربطی نداره همه باید همون کار رو انجام بدیم. اما من چطور میتونم مطمئن بشم که این واقعا حرف خداست؟"... بعد شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیش :"... من دوستی دارم که در واقع نامزدمه و قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. من خیلی دوستش دارم. خیلی خیلی زیاد. اما اون لائیکه و به همین دلیل من براش شرط گذاشتم. گفتم که باید به خدا معتقد باشه. من دوست دارم برم کلیسا و دعا کنم. دوست دارم به بچه هام یاد بدم که چطور باید از خدا اطاعت کنن. با وجود پدری که اینطور حرفها به نظرش بیخوده من چطور باید بچه هام رو درست تربیت کنم؟... من بهش گفتم که یک سال برای درسم میرم فرانسه. تو این مدت با هم در تماسیم و تا وقتی برگردم تو وقت داری که فکر کنی و خدا رو پیدا کنی!... ) شاید این حرف برای ما خنده دار به نظر بیاد اما برای یک غیر مسلمون این حرف خیلی بزرگ و قشنگه( ... چند شب پیش تلفنی با نامزدم صحبت کردم...هیچ امیدی نیست. نه اینکه نتونه !نه!....نمی خواد خدا رو ببینه...من میدونم چرا...چون اگر خدا رو نبینی مجازی همه کار انجام بدی و این چیزیه که من ازش متنفرم. چند شب پیش به من گفت که مثل همیشه خیلی دوستم داره اما حاضر نیست درباره این مسئله فکر کنه." صداش میلرزید ادامه داد :" منم بهش گفتم که منم خیلی دوستش دارم اما خدا رو خیلی بیشتر از اون دوست دارم و به همین دلیل هم حاضر نیستم دیگه به ازدواج با اون فکر کنم." روشو کرد به من، خدا توی چشمهاش چشمه جاری کرده بود با بغض گفت:" این یعنی من به خاطر خدا به عزیزترین دوستم گفتم نه. پس من برای خدا زندگی میکنم... این همون چیزیه که تو اونروز به ویدد )دختر الجزائریه( میگفتی نه؟ اینکه آدمهایی هستند که همه زندگیشون برای خداست و نه فقط ساعات دعا کردنشون...منهم جزو اونهام...مگه نه؟
گریه میکرد. حس میکردم فشار زیادی رو قلبشه. خودش ادامه داد:" من برای خدا زندگی میکنم و حالا هم میخوام بدونم واقعا خدا چه چیزهایی گفته؟ من نگرانم! پریشب تا دیر وقت با بچه ها درباره مسیحیت و اسلام صحبت کردم. ریاض گفت که مسیحیت تحریف شده این راسته؟...اون بهم گفت که بیام پیش تو واین سوالها رو از تو بپرسم. حالا تو به من بگو اگر اونهاییکه من تا حالا خوندم رو خدا نگفته پس خدا چی گفته؟!...
بغلم کرد. اشکهاش روی مقنعه م میریخت. کنار اتوبان نشستیم: کاری غیر معمول و غریب . یک نفر این گوشه اتوبان داشت برای خدا گریه میکرد: کاری غیر معمول تر و غریب تر. چه حالی شدم. بغلش کردم. باهاش نشستم. باهاش به از دست دادن یک عزیز فکر کردم. باهاش به خدا متوسل شدم. باهاش گریه کردم. باید برای خدا از عزیزترین متعلقاتت بگذری تا خدا برات دعوت نامه اختصاصی بفرسته. گفتم:
- اشکهای فرشته ها روی صورت تو چکار میکنه دختر مسلمون؟!
سرش رو بلند کرد. نگاهم کرد. گفتم اسلام یعنی تسلیم بودن در برابر خدا. تو خودت گفتی که تسلیم خدایی! از پشت چشمه های چشم هاش خندید. گفتم:" من به دوستی با تو افتخار میکنم. خدا به همه کمک میکنه. اما تو به خاطر خدا از عزیزترین فرد زندگیت گذشتی مطمئن باش اون برای این کار تو پاداش خیلی ویژه ای در نظر گرفته. اون به تو خیلی ویژه کمک میکنه. من یقین دارم تو اون چیزی رو که دنبالشی پیدا میکنی."
درباره مسیحیت حرف زدیم. درباره دینداری صحبت کردیم. درباره زندگی با افراد معتقد. درباره عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم. و چقدر از شنیدن این آیه لذت برد . قرار شده برای یکی از کشیشهایی که بهش اعتماد داره ای میل بزنه و درباره تحریف انجیل بپرسه....حالا میفهمم چرا باید این دختر اینهمه مدت همیشه سر بحث های ما سر برسه و همیشه تو گفتگوهای ما باشه.
الان یک اتفاق خیلی قشنگی تو خوابگاه افتاده و اون اینکه یک سری جلسات بحث منظم شروع شده و برای من خیلی جالبه که بچه ها اینقدر جدی بحث ها رو دنبال میکنن. خیلی احساس رضایت میکنم...خیلی خوشحالم... خدا کنه همه مون کارگرهای خوبی برای خدا باشیم. اون تنها کسیه که دستمزد خدمتکار هاشو خیلی بیشتر از اونچه حقشونه بهشون میده.
شنبه پانزدهم دی 1386-8:26 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

قیصر امین پور رفته است اما آثارش همیشه می ماند
یک روز در دانشکده ادبیات قدم می زدم هی با خودم گفتم برم بهش بگم شما چه کرده ای؟ اشعارتان واقعا ماندنی است .باز گفتم چه کاریه ؟حداقل به خاطر یه سوال یا چیزی شبیه این آدم وقت یه استاد رو می گیره نه همینجوری واسه تعریف و تمجیدهایی که صبح تا شب هزارتاشو می شنوه. اما دریغ و صد دریغ که هفته بعدش از دنیا رفت و حسرت اون دیدار برام موند
این شعرشو من خیلی دوست دارم:
صبح خورشید آمد
دفتر مشق شبم را خط زد:
پاک کن بیهوده است
اگر این خطها را پاک کنم
جای آنها پیداست
ای که خط خوردگی دفتر مشقم از توست
توبگو: من کجا حق دارم؟
مشقهایم را روی کاغذهای باطله با خود ببرم؟
می روم دفتر پاکنویسی بخرم
زندگی را باید
از سر سطر نوشت
یکشنبه نهم دی 1386-7:31 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته


