توجه: گذاشتن لینک به معنی تایید مطالب وبلاگها نیست
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
لینک ها
زهرا
مسافر عشق
از مشهد تا بریزبن
حسرت خیس
دهکده تخصصی اموزش ایرانیان
در نیمه شب
لب گزه
اسمان پر ستاره
مریمونه
اشک ولبخند
از رون مرغ تا جوجه سوخاری موجود است
welcome
ترانه خلقت
دنیای سه خواهر
تاراج لحظه های تنهایی
دختری که می خواد بهترین باشه
تک ستاره هفت آسمون
یک آ سمان ترانه
خرس قهوه ای
بلاگرد
جمعیت ثارالله
نیمه تاریک ماه
مجاهدین
اشپزخانه شیندخت
نور قرآن
سی و یک شب
مادر دلتنگتم
کلمه به کلمه
منتظران اقا
واستادنیا
درد ودرمان
دروغی بنام تکامل
ماتم کده
سمیرای تنها
دانشجویان باحال دانشگاه خلیج همیشه فارس
سفیر(یک خانم ایرانی در فرانسه)
ستاره های بی نشان
دوستی
بچه کوچولو
آموزش و ترفندهای کامپیوتر
گل سرخ همدان
نامردستان
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
می خوام یه کاری کنم یه کاری که از این یکنواختی و چه کنم چه کنم در بیام که کمتر عمرم رو هدر بدم اما چه کاری؟ پیشنهاد شما چیه؟
دلم می خواد پرواز کنم اما صدحیف............
فصل پرواز دل از پنجره پر خواهد زد
عاقبت چلچله دل را به سفر خواهد زد
چهارشنبه هجدهم مهر 1386-22:45 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام بازم اوقاتم تلخه ولی نه از دست خودم از دست این بلاگفا![]()
![]()
باباااااااااااااااا کسی نمی دونه چرا نصف بیشتر نظرات با وجود تایید نمایش داده نمی شن؟ ![]()
چهارشنبه هجدهم مهر 1386-22:40 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

این مطلبو از وبلاگ دوستی برداشتم:
در خواب، کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم .
به هر روز که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت پا بود .یکی مال من ودیگری مال خدا .
جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده را می دیدم. خاطرات خوب ،
خاطرات بد ، زیبایی ها ، لبخندها، شیرینی ها ، مصیبت ها و ... همه و همه را می دیدم .
اما دیدم کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پاست . نگاه کردم ، همه سخت ترین
روزهای زندگیم بودند . روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، دردها، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که تنهایم نمی گذاری و هیچ وقت
مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه ،
چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها
تنها رها کنی؟
چگونه؟
خداوند مهربان مرا نگاه کرد لبخندی زد و گفت : فرزندم من به تو قول دادم که
همراهت خواهم بود . در شب و روز در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی.
من به قول خود وفا کردم،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نکردم ،
حتی برای لحظه ای کوتاه،
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است.
وقتی که تو را به دوش کشیده بودم !!!
چهارشنبه یازدهم مهر 1386-23:0 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

سلام خد،ا سلام عزیز، سلام مهربون، سلام ای کسی که مهربونتر از یه مادر دستمو گرفتی و تا اینجا منو آوردی تا اینجا که خیلیا دوست دارن جای من باشن خودم میدونم که عددی نبودم تو منو تو چشمهای مردم عزیز کردی تو به من موقعیت اجتماعی خوب دادی تو به من خونواده مهربون عطا کردی تو پله پله منو بالا بردی و توی آخرین پله پیشرفتم در حالیکه می دونستم شایسته اون مقام نیستم کمکم کردی و بهم گفتی به من توکل کن به من تکیه کن و من ، من نادون ، من قدرنشناس ، منی که همیشه و همه جا می گفتم من هیچی از خودم ندارم و هر چی دارم عنایت اونه یهو خام شدم حماقت کردم نادونی کردم و به خودم مغرور شدم وبدتر از اون وسوسه شدم تا برم و از بنده ات کمک بخوام یادم رفت که تا اینجاش هم که اومدم با پای خودم نیومدم تو منو آوردی وبعدش دعوام کردی مثل یه بابای مهربون که به بچه اش اخم می کنه تنبیهش می کنه وته دلش برا بچه غصه می خوره تنبیهم کردی اولش ناراحت شدم فهمیدم چیکار کردم اما بهم برخورد گفتم من که کاری نکردم فقط قصد داشتم برم از یکی کمک بخوام که نخواستم اما حالا خوب می دونم چیکار کردم حتی اگه عملا کاری نکردم ناسپاسی کردم شاید دعای پارسال شب قدر این بود که تنبیهم نکن لطفا امتیازاتی رو که ازم گرفتی بهم برگردون اما دعای امسالم فقط اینه:من خیلی خجالت زده ام اونقدر که حتی توی این شب قدر روم نمی شه پاشم برم مسجد برای این دل صاحاب مرده دعا کنم. لطفا باهام آشتی کن، لطفا لبخند بزن ،روتو ازم برنگردون ،هیچی نمی خوام جز رضایت تو، جز نظر لطف تو، لطفا بازم به من لبخند بزن ...
یکشنبه هشتم مهر 1386-19:11 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته

ذهنم آشفته است خیلی قاطی کرده ام قسمتی از این آشفتگی مربوط به کارهای پیش بینی نشده ایست که دارم وپاک برنامه ریزی قبلیم رو به هم ریخته وقسمتی از اونهم بخاطر تردید در انتخاب هدفه و آینده نامعلوم ...
فکر می کنید اگر می دونستیم چه اتفاقی قراره بیفته زندگی چه جوری بود؟ با وجود اینکه الان انقدر ذهنم درگیره که آرزو می کردم کاش لا اقل چند درصد می تونستم پیش بینی کنم که قراره چی بشه، اما دلم نمی خواست کاملا خبر داشته باشم چون فکر می کنم اونوقت زندگی خیلی بی معنی بود و خیلی بی مزه می شد.
می خواستم چند وقت سراغ اینترنت نرم بقول معروف :" توبه کردم که ننوشم می و رندی نکنم " اما این توبه هم به سرنوشت توبه های دیگه دچار شد .فکر می کنم تا مدتی سراغ وبلاگم نیام بلکه خدا شفای عاجل به این ذهن پریشان عنایت کنه! اما شما کامنت بذارین حداقل برای عیادت هم که شده!![]()
دوشنبه دوم مهر 1386-0:3 | | ستاره | گروه |لینک به نوشته


