حرفهاي تنهايي

گفتگوي من با تو
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 

سلامی دوباره به همه اونایی که به وبلاگم سر می زدند و الان نمی زنند  و اونایی که من به اونا سر زدم و نبودند

من بعد از دو سه سال برگشتم ........

حالم کاملا خوبه و آرزو می کنم حال همه شما هم خوب باشه.



سه شنبه هشتم آذر 1390-13:23 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته
آقای رییس

آقای رییس: خانم حواستان باشد طبق این ضوابط و ماده و تبصره فلان و بهمان باید به این شکل عمل کنید مبادا برای کسی تخفیف قایل شوید تا تایید فلان قسمت و بهمان بخش را ندیدید اقدام نکنید تا امضای شخص فلان نباشد هیچ کاری انجام ندهید برای هیچکس...

و من آنروز آنقدر بی تجربه بودم که نپرسیدم حتی خود شما؟؟؟

دو سه هفته بعد:

شش تا تلفن از منشی همان اقای رییس وپنج تا تلفن از یک بادمجان دور قاب چین دیگر:

ـ ببینید آقای رییس دستور دادن حالا شما یه کاریش بکنین دیگه ... و ایندفعه ارباب رجوع خود آقای رییس بودند بدون تایید فلان قسمت و بهمان بخش و می خواستند هرچه سریعتر اقدام شود!!!!



شنبه بیست و ششم بهمن 1387-23:21 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته
گاوها وایسم ها:

 

سوسیالیسم : دو گاو دارید. یکی را نگه می دارید . دیگری را به همسایه خود می دهید.

کمونیسم : دو گاو دارید.دولت هر دوی آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند.

فاشیسم : دو گاو دارید. شیر را به دولت می دهید . دولت آن را به شما می فروشد.

کاپیتالیسم : دو گاو دارید. هردوی آنها را می دوشید .شیرها را بر زمین می ریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند.

نازیسم : دو گاو دارید.دولت به سوی شما تیراندازی می کند  وهر دو گاو را می گیرد.

آنارشیسم : دو گاو دارید .گاوها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.

سادیسم : دو گاو دارید به هردوی آنها تیراندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید.

آپارتایدیسم : دو گاو دارید . شیر گاو سیاه را به گاو سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.

دولت مرفه ایسم : دو گاو دارید. آنها را می دوشید بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا بنوشند.

بوروکراسیسم : دو گاو دارید .برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.

سازمان مللیسم : دو گاو دارید .فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند .آمریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو می کنند.

ایده الیسم : دو گاو دارید .ازدواج می کنید .همسر شما آنها را می دوشد.

رئالیسم : دو گاو دارید. ازدواج می کنید اما هنوز هم خودتان آنها را می دوشید.

متحجریسم : دو گاو دارید .زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.

فمینیسم : دو گاو دارید .حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.

پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید.از هر کدام شیر بدوشید فرقی نمی کند.

لیبرالیسم : دو گاو دارید .آنها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.

دموکراسی مطلق : دو گاو دارید . از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه.

سکولاریسم : دو گاو دارید. شیر هم دارید، پس به خدا نیازی ندارید.

ایسم آخر؟؟؟ دو گاو دارید.آنها با هم دست به یکی می کنند و شما را می دوشند.

 



شنبه پنجم بهمن 1387-22:53 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته

سروکله اولین زیراب زن پیداشد  چند روز است که در مسیر محل کار صدمرتبه سوره ناس را می خوانم و بعد در محل کار حاضر می شوم .

حتی به متهمینی که مرتکب قتل شده اند اجازه دفاع داده می شود به من اجازه حرف زدن داده نشد جرم من این بود که زیراب زن کارمند باسابقه ای بود که قصد داشت از تازه وارد بودن من سواستفاده کند و مسوولیتهای خودش را به گردن من بیندازد ومن نپذیرفته بودم .جرم من این بود که اول پیش رییس نرفته بودم وموضوع را نگفته بودم. گرچه فرقی نداشت چون رییسها عادت دارند طرف کارمند قدیمی تر را بگیرند.

کارمند قدیمی رییس من نبود حتی سمت و تحصیلات پایین تری هم داشت ولی فکر می کرد حق داردبه من دستور بدهد...

 



پنجشنبه بیست و ششم دی 1387-7:57 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته

چقدر از این زن جهنمی متنفرم .لیونی وزیر خارجه اسراییل رو می گم. دیروز به یه نفر داشتم می گفتم من آدم بد ندیده ام به نظرم حتی همه آدم های بد یه خوبی هایی دارند .در واقع آدمها خاکستری اند اما وقتی لیونی رو می بینم به نظرم سیاه سیاهه بدتر از شبهای بی مهتاب . بدتر از ظلمات.مثل دل حرمله

 

 

 



دوشنبه شانزدهم دی 1387-21:29 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته

 

ای کسی که نامش داروی دردهایم و یادش شفای رنج هایم است

چگونه می توانم اینهمه محبتت را شکر کنم؟

نمی دانم دعای بندگان خوبت بود یا برکات این ماه عزیز ...  هرچه که بود باعث شد برای اولین بار از اشتباه بودن نتیجه آزمایش خوشحال بشوم.شاید بروم واز آن رادیولوژیست ناشی تشکر کنم که یک بار دیگر یادم انداخت که همیشه قرار نیست بمانم و یک روز باید کوله بارم را ببندم.از تو ممنونم که حال و هوای سالها پیش را به یادم آوردی که بین بیم و امید معلق بودم و راضی بودن به رضای دوست را تجربه می کردم. کمکم کن که همیشه راضی به رضای تو و تسلیم امر تو باشم .

چقدر رسمی حرف زدم باهات یادم رفت که از رگ گردنم به من نزدیکتری و از مادرم مهربونتر . منو فراموش نکن و کمکم کن که فراموشت نکنم.



شنبه چهاردهم دی 1387-23:30 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته

 

سلام خدای عزیزم

مدتها بود که نه برات می نوشتم نه باهات حرف می زدم نه حتی باهات دعوا می کردم(یادمه وقتی فهمیدم آقاجون مریضه بدجوری باهات دعوا کردم) انقدر در روز مرگی هایم غرق بودم که تو داشتی به حاشیه می رفتی. حتی بی پرده و صریح بگم هرچی دنبال بهانه برای باز کردن سر صحبت باهات می گشتم چیزی پیدا نمی کردم.اما دلم می خواد ازت تشکر کنم به خاطر تمام بهانه هایی که آفریدی بهانه هایی برای حرف زدن باتوـ بهانه هایی مثل سرطان خودم چهارده سال پیش ـسرطان آقاجون پارسال ـتومور مغزی رضا پارسال ـ و عود سرطان خودم الان ـامروز که رفتم برای چک مجدد و احتمال عود مطرح شدـ فردا دوباره مرخصی گرفتم تا جواب آزمایشها رو ببرم پیش دکتر اما امروز به این فکر می کردم که تو انقدر مهربونی که همیشه از هر چیزی بهترینشو به من دادی بهترین خانواده بهترین دوستان بهترین رشته تحصیلی بهترین همسر وبهترین فرزندان وبهترین نوع سرطان که اکثریت قریب به اتفاق مبتلایان بهبود پیدا می کنن و داروی سرکوبگر تومور یک ترکیب بیگانه با بدن نیست بلکه هورمون طبیعی خود بدنه حتی وقتی عود می کنه هم با برداشتن توده برطرف می شه با اینکه متاستاز دهنده و تهاجمیه آیا تو ارحم الراحمین نیستی؟

حتی اگر این دفعه خوب نشم باز هم ازت متشکرم که چهارده سال به من فرصت دادی تا ادامه تحصیل بدم یه ازدواج موفق داشته باشم بچه های باهوش و زیبا داشته باشم و شغل مورد علاقه ام روـ تمام چیزهایی که توی بچه گیام به صورت یک رویای شیرین از ذهنم می گذشتند توی این چهارده سال واقعیت پیدا کردند.

خانم دکتر می گفت بشین به این نازنازیهایی که گریه می کنن روحیه بده که به خاطر سنگ صفرا اشکشون سرازیره ومن نمی دونستم چطور به رضای نازنازی خودم روحیه بدم که هنوز واسه سوگ آقاجون عزادار وواسه تومور خودش غصه داره.

ازت یه دل بزرگ می خوام یه سینه به وسعت دریا ... به من عنایت کن ...لطفا.. باشه؟ ممنونتم

الهی دلم دست خالی نمیرد به جز این دعایی ندارم.



سه شنبه سوم دی 1387-1:32 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته


دوستان عزیز این مطلب رو توی وبلاگ سفیردیدم اشکم در اومد امبروژا خیلی دوست داشتنیه  
 
 
 روزی تو خواهی آمد

امروز یکشنبه بود. روز تعطیل. اما از نظر ساعت بیدار شدن صبح فرقی برای من نداره. چون برای نماز که بیدار میشم دیگه راحت نمیتونم بخوابم. حدود های ساعت 9:30 بود که با یک لیوان شیر کاکائو از آشپزخونه رفتم سمت اتاقم. راهروی همیشه شلوغ خوابگاه خیلی ساکت و آروم بود. این روزها ساکت تر از قبل هم شده. خیلی از بچه ها امتحاناتشون رو داده ند و برگشته ند شهر هاشون.

 

                

 

دوست داشتم یک سری به امبروژا بزنم ببینم در چه حاله... خواب نیست. می دونم. یکشنبه ها صبح زود پامیشه که بره کلیسا، و چون کلیساهای شهر هیچکدوم فعال نیستن، یک کلیسا بیرون از شهر پیدا کرده. یکشنبه ها هم که کو اتوبوس؟ ساعتی یک اتوبوس این دور و برها می پلکه و اگر بهش نرسی باید یک ساعت دیگه صبر کنی. آروم در اتاقش رو زدم...تـَـــــــــــق تــــــــَــــق (حتی آروم تر از این!)

-          بیا تو همسایه !

با نیش باز رفتم تو:" سلام! صدای در زدنم رو میشناسی ها!" پشت میزش نشسته بود. دست راستش رو زده بود زیر چونه ش و بی حوصله داشت از کامپیوترش رادیو گوش میکرد. گفت:" آخه کی غیر از من و تو که برای دعا خوندن پا میشیم اینوقت صبح بیدار میشه؟" گفتم:" جشن های شبونه وقتی برای حرف زدن با خدا باقی نمی ذاره...میخواد بهانه ش کلیسای تو باشه،... میخواد جانماز من". خندید.  اینقدر خوب زبون هم رو می فهمیم که نیازی به توضیح بیشتر نبود. پرسیدم :" چی گوش میدی؟". گفت:" اخبار. میخوام ببینم دنیا چه خبره"

-          خب؟ چه خبره؟

-          همونیکه همیشه بوده. زورگو ها زور میگن، بدبخت ها بدبخت تر میشن و ما آمریکایی ها منفورتر. چقدر این وضع ناراحت کننده ست...(نفس بلندی کشید) همه چیز تکراری...هیچ چیز عوض نشده. (لبخند تلخی زد ) به نظر تو یک روز همه چیز عوض میشه؟..

و همه چیز از اینجا شروع شد. از این سوال که منو یاد یک روز تاریخی انداخت. یاد روزی که باید همین روزها باشه...به همین نزدیکی. بدون اینکه به عاقبتش فکر کنم گفتم:" آره. یقینا یک روز همه چیز عوض میشه و به نظر و خواست من و تو هم ربطی نداره. چه بخوایم و چه نخوایم اتفاقی که قراره بیفته میفته. اونروز دور نیست." امبروژا یه کم چشمهاش رو تنگ کرد و بعد با یه کمی تردید پرسید:" یعنی چه جوری میشه؟"

-          منجی ظهور می کنه. اون همه چیز رو تغییر میده. اونهاییکه مسبب گمراهی و بدبختی مردم هستند رو از بین می بره. مردم طعم دینداری رو می چشن. اون میاد برای ایجاد وحدت و رهبر همه ما میشه. من، تو و همه آدمهایی که به خدا اعتقاد واقعی دارن. راستی شما به منجی اعتقاد دارین نه؟

-          من میدونم که آخر الزمان یک نفر میاد... یعنی شنیده بودم که عیسی بر می گرده...

-          و بعد؟

-          ...بعد اینکه یک جنگ خیلی بزرگ پیش میاد...و بعد همه چیز تموم میشه. قیامته...اینی که تو میگی...این کیه؟ عیسی؟

-          عیسی هم هست! در عقاید ما عیسی هم همراه با منجی بر می گرده (و اینجا چه لبخند قشنگی زد) و چندین نفر دیگه. اما با اومدن اونها تازه همه چیز شروع میشه و نه تموم.

-          چقدر قشنگ. پس اونکه تو گفتی...همون که منجیه، اون کیه؟

حس می کردم تمام عظمت و حقانیت و عدالت رو میخوام در یک کلمه خلاصه کنم. میخواستم امام آینده امبروژا رو بهش معرفی کنم. اما نگران نبودم، امبروژا ظاهرا خیلی آماده تر از این حرفها بود برای باور کردن یک منجی و خیلی منتظر تر از اینها بود برای استقبال از اون.

گفتم:" ایشون "مهدی" هستند. اما یارانی دارن که به ایشون کمک می کنن. عیسی از دوستان خیلی خوب ایشونه. پیامبر ما و شما. عیسی به مسیحیان خواهد گفت که مهدی برای چه کاری از طرف خدا فرستاده شده (عجب گره ای خورد اسلام و مسیحیت) ".  امبروژا یه کم متحیر بود اما حس می کردم  خوشحالی خاصی توی صورتشه. پرسید:" این آقا از طرف ...کجا؟.... از پیش خدا میان؟...از کجا میان؟". گفتم:" ایشون اجازه ظهور رو از خدا می گیرن. اما از جای خاصی نمیان. یعنی ایشون  توی همین دنیا دارن زندگی می کنن. " با هیجان پرسید:" کجای دنیا؟"

-          نمی دونم. کسی نمی دونه. وقتی که وقتش شد میان. ما به این شرایط می گیم دوران غیبت. وقتی که ایشون رو هنوز از نزدیک نمی شناسیم و ندیده ایمشون. اما ایشون صدای ما رو می شنون و ما رو می بینن و همه اینها به اراده خداست.

امبروژا داشت لبش رو می جوید و به دقت گوش میکرد. گفت:" تو هیچوقت به من دروغ نمی گی..." گفتم:" نه نمی گم. مطمئن باش که اگر روی حرفهای که گفتم شک داشتم هیچوقت اونها رو به تو نمی گفتم. در اسلام دروغ گفتن حرامه. من از مجازات دروغ گویی می ترسم..." گفت:" نمی دونم چرا حرفهات رو باور می کنم...یعنی حتی اگر بگی که همه ش هم دروغ بوده باز من دوست دارم باورشون کنم. حتی بیشتر از دوست داشتن.... (به کف زمین برای چند ثانیه خیره شد)...این آقا صدای من رو هم میشنوه؟...گفتم :"آره. اگر باهاشون صحبت کنی آره که میشنوه." گفت:" تو باهاشون حرف میزنی؟" گفتم:" آره." پرسید :" چی می گی؟"

-          سلام می کنم. می گم که تا اونجاییکه می تونم کمکشون میکنم و براشون کار می کنم. و دعا می کنم زود تر بیان. تو نمی دونی چقدر ایشون ما رو دوست دارن.

-          مسیحی ها رو هم؟

-          همه خدا پرست ها رو. ایشون با ما ها خیلی دوستن.

-          کی میان؟

-          دیگه خیلی نزدیکه...اما نمی دونم کی.

امبروژا داشت با خودش حرف میزد. سرش رو تکون میداد و یه چیزهایی می گفت. حس کردم شاید باید یه مدت تنها باشه. موضوع سنگینی بود. درک کردنش وقت می برد. اما اون واقعا با این موضوع ارتباط برقرار کرده بود. شنیده بودم که امام خودشون مهرشون رو به دل انسانها می اندازن. براش از نفوذ عقیده شیعیان در ادبیاتشون گفتم و اینکه چقدر اعتقاد به آمدن منجی اشعار و متون ایران رو تحت الشعاع قرار میده. براش شعر خوندم :

روزی تو خواهی آمد       از کوچه های باران       تا از دلم بشویی        غمهای روزگاران

و اون چقدر همه این حرفها رو با دل و جون پیگیری میکرد و چقدر با معنی شعر آه کشید و چه با لذت به اون گوش میکرد. امروز روز بزرگی بود. روزی که امبروژا با امامش آشنا شد. اهمیت این آشنایی رو در آینده نزدیک می فهمه. روزی که روز ظهوره... و خیلی نزدیکه...

از این به بعد با هم منتظر جمعه می مونیم...



پنجشنبه سی ام آبان 1387-3:10 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته

یه سوال:

 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
 

نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش كسي نبود جز ، آلبرت انیشتن !

 





دوشنبه سیزدهم آبان 1387-13:2 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته

 

بهشت وجهنم

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.

------------ --------- --------- ---------

لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

 



یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387-14:25 |   | ستاره | گروه  |لینک به نوشته